غزلیات
شمارهٔ ۱ابر میبارد و من میشوم از یار جداشمارهٔ ۲صد هزاران آفرین جان آفرین پاک راشمارهٔ ۳مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یاراشمارهٔ ۴گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان راشمارهٔ ۵زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانیهاشمارهٔ ۶بیم است که سودایت دیوانه کند ما راشمارهٔ ۷آن طره به روی مه بنهاد سر خود راشمارهٔ ۸چنانی در نظر نظارگان راشمارهٔ ۹صبا نو کرد باغ و بوستان راشمارهٔ ۱۰گل من سبزه زاری کرد پیداشمارهٔ ۱۱چو بگشایی لب شکر شکن راشمارهٔ ۱۲درآمد در دل آن سلطان دلهاشمارهٔ ۱۳زهی وصف لبت ذکر زبانهاشمارهٔ ۱۴بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز راشمارهٔ ۱۵جانم از آرام رفت، آرام جان من کجاشمارهٔ ۱۶بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیاشمارهٔ ۱۷وقت گل است نوش کن باده چون گلاب راشمارهٔ ۱۸شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری راشمارهٔ ۱۹گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه راشمارهٔ ۲۰تا نظر سوی دو چشم تست یاران تراشمارهٔ ۲۱این چه روزست اینکه یار از در درآمد مر مراشمارهٔ ۲۲گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ماشمارهٔ ۲۳در خم گیسوی کافر کیش داری تارهاشمارهٔ ۲۴گم شدم در سر آن کوی، مجویید مراشمارهٔ ۲۵ای شده ماه نما دیده بدخوی مراشمارهٔ ۲۶وه که از سوز درونم خبری نیست تراشمارهٔ ۲۷خبرت هست که از خویش خبر نیست مراشمارهٔ ۲۸قدری بخند و از رخ قمری نمای ما راشمارهٔ ۲۹هر که زیر پیرهن بیند مراشمارهٔ ۳۰ای جهانی بنده چون من مر تراشمارهٔ ۳۱باغم عشق تو می سازیم ماشمارهٔ ۳۲شاخ نرگس را ببرد اینک صباشمارهٔ ۳۳وه که اگر روی تو در نظر آید مراشمارهٔ ۳۴ای به بدی کرده باز چشم بدآموز راشمارهٔ ۳۵طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ راشمارهٔ ۳۶ای رخ زیبای تو آینه سینه هاشمارهٔ ۳۷آن شه به سوی میدان خوش می رود سواراشمارهٔ ۳۸نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم راشمارهٔ ۳۹گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران راشمارهٔ ۴۰دیدم بسی زمانه مردآزمای راشمارهٔ ۴۱جان بر لب است عاشق بخت آزمای راشمارهٔ ۴۲هنگام آشتی ست بت خشمناک راشمارهٔ ۴۳آنکو شناخت گردش خورشید و ماه راشمارهٔ ۴۴باز آرزوی آن بت چین میکند مراشمارهٔ ۴۵ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما راشمارهٔ ۴۶زمانه حله نو بست روی صحرا راشمارهٔ ۴۷زهی بریخته بر لاله مشک سارا راشمارهٔ ۴۸شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود راشمارهٔ ۴۹بهار پرده برانداخت روی نیکو راشمارهٔ ۵۰شناخت آنکه غم و محنت جدایی راشمارهٔ ۵۱گذشت عمر و هنوز از تقلب و سوداشمارهٔ ۵۲ای صبا، بوسه زن ز من در او راشمارهٔ ۵۳مهر بگشای لعل میگون راشمارهٔ ۵۴الا دمعی سارعت والهواشمارهٔ ۵۵بگذشت و نظر نکرد ما راشمارهٔ ۵۶ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینهاشمارهٔ ۵۷ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک راشمارهٔ ۵۸ای شهسوار، نرم ترک ران سمند راشمارهٔ ۵۹باز دل گم گشت در کویت من دیوانه راشمارهٔ ۶۰آورده ام شفیع دل زار خویش راشمارهٔ ۶۱بشکافت غم این جان جگرخواره ما راشمارهٔ ۶۲باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ماشمارهٔ ۶۳بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم راشمارهٔ ۶۴بشکفت گل در بوستان آن غنچه خندان کجاشمارهٔ ۶۵برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان راشمارهٔ ۶۶برقع برافگن، ای پری، حسن بلاانگیز راشمارهٔ ۶۷بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام راشمارهٔ ۶۸پرده عاشقان درد پرده کند چو روی راشمارهٔ ۶۹بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبهاشمارهٔ ۷۰چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجاشمارهٔ ۷۱جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده راشمارهٔ ۷۲چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون راشمارهٔ ۷۳چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما راشمارهٔ ۷۴دیوانه می کنی دل و جانِ خراب راشمارهٔ ۷۵دلم در عاشقی آواره شد آوارهتر باداشمارهٔ ۷۶رفت آنکه چشم راحت خوش میغنود ما راشمارهٔ ۷۷رَخت صبوری تمام، سوخته شد سینه راشمارهٔ ۷۸رسید باد صبا تازه کرد جان مراشمارهٔ ۷۹شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مراشمارهٔ ۸۰عشق از پی جان گرفت ما راشمارهٔ ۸۱گر چه بر بود عقل و دین مراشمارهٔ ۸۲سری دارم که سامان نیست او راشمارهٔ ۸۳گیرم که می نیرزم من بنده همدمی راشمارهٔ ۸۴گذشت آرزو از حد به پای بوس تو ما راشمارهٔ ۸۵من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز راشمارهٔ ۸۶من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبهاشمارهٔ ۸۷نازکیی که دیده ام آن رخ همچو لاله راشمارهٔ ۸۸یا رب، که داد آینه آن بت پرست راشمارهٔ ۸۹وقتی اندر سر کویی گذری بود مراشمارهٔ ۹۰دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مراشمارهٔ ۹۱که ره نمود ندانم قبای تنگ تراشمارهٔ ۹۲باز مدار، ای پسر، غمزه نیم خواب راشمارهٔ ۹۳دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم تراشمارهٔ ۹۴جان به خاموشی برآمد بی زبانی چند راشمارهٔ ۹۵شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد راشمارهٔ ۹۶من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش راشمارهٔ ۹۷بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران راشمارهٔ ۹۸ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش راشمارهٔ ۹۹بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش راشمارهٔ ۱۰۰بهار آمد و سبزه نو شد به جوهاشمارهٔ ۱۰۱ای از مژه تو رخنه در جانهاشمارهٔ ۱۰۲باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش راشمارهٔ ۱۰۳ای بی تو گلهای چمن شسته به خون رخسارهاشمارهٔ ۱۰۴اشکم برون می افگند راز از درون پرده راشمارهٔ ۱۰۵بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب راشمارهٔ ۱۰۶شبی دیدم چو مه بر بام او راشمارهٔ ۱۰۷رخ چو عید تو دل برد بهر قربان راشمارهٔ ۱۰۸ای خط خوش از مشک تر انگیخته مه راشمارهٔ ۱۰۹باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقابشمارهٔ ۱۱۰روز عید است به من ده می نابی چو گلابشمارهٔ ۱۱۱زاد چون از صبح روشن آفتابشمارهٔ ۱۱۲قندیست آتشینرو، شمعیست انگبینلبشمارهٔ ۱۱۳میریزد از تری ز تو، ای جان فزای، آبشمارهٔ ۱۱۴ای نازنین که ماه منی امشبشمارهٔ ۱۱۵زهی نموده ازان زلف و عارض و رخ خوبشمارهٔ ۱۱۶چه آفت ست نمی دانم این به زیر نقابشمارهٔ ۱۱۷اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوبشمارهٔ ۱۱۸ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خوابشمارهٔ ۱۱۹ماهرویا، به خون من مشتابشمارهٔ ۱۲۰ای ز تو خورشید چرخ در مرض تف و تابشمارهٔ ۱۲۱شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکبشمارهٔ ۱۲۲ای ترا در دیده من جای خوابشمارهٔ ۱۲۳ای دل وامانده، خیز، ره سوی جانان طلبشمارهٔ ۱۲۴ای ترک کمان ابرو، من کشته ابرویتشمارهٔ ۱۲۵امشب شب من نور ز مهتاب دگر داشتشمارهٔ ۱۲۶تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشتشمارهٔ ۱۲۷بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفتشمارهٔ ۱۲۸افسوس ازین عمر که بر باد هوا رفتشمارهٔ ۱۲۹تا بر سر بازار به مستی قدمش رفتشمارهٔ ۱۳۰جز صورت تو ماه سما را چه توان گفتشمارهٔ ۱۳۱بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیستشمارهٔ ۱۳۲در هجر توام کار به جز آه و فغان نیستشمارهٔ ۱۳۳آبادتر آن سینه که از عشق خراب استشمارهٔ ۱۳۴خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ستشمارهٔ ۱۳۵ما را چه غم امروز که معشوقه به کام استشمارهٔ ۱۳۶روی تو به پیش نظر آسایش جان استشمارهٔ ۱۳۷زلف تو به هر آب مصفا نتوان شستشمارهٔ ۱۳۸ای عید دوم آمده روی چو نگارتشمارهٔ ۱۳۹ای قبله صاحب نظران، روی چو ماهتشمارهٔ ۱۴۰دلی کش صبر نبود آن من نیستشمارهٔ ۱۴۱دل کازاد باشد آن من نیستشمارهٔ ۱۴۲به بالین غریبانت گذر نیستشمارهٔ ۱۴۳دل ما را ز دست غم امان نیستشمارهٔ ۱۴۴مرا در آرزویت غم ندیم استشمارهٔ ۱۴۵گرفته در بر اندام تو سیم استشمارهٔ ۱۴۶ز من نازک میانی دور مانده ستشمارهٔ ۱۴۷دل مسکین من در بند مانده ستشمارهٔ ۱۴۸مجو صبرم که جای آن نمانده ستشمارهٔ ۱۴۹نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ستشمارهٔ ۱۵۰مرا وقتی دلی آزاد بوده ستشمارهٔ ۱۵۱منم امروز و صد تیمار در دستشمارهٔ ۱۵۲صبا، گردی ازان زلف دو تا خاستشمارهٔ ۱۵۳گل امشب آخر شب مست برخاستشمارهٔ ۱۵۴نسیما، آن گل شبگیر چونستشمارهٔ ۱۵۵من و شب زندگانی من اینستشمارهٔ ۱۵۶به هر بیتی که وصف آن رخانستشمارهٔ ۱۵۷بیا کز رفتنت جانم خرابستشمارهٔ ۱۵۸مرا داغ تو بر جان یادگارستشمارهٔ ۱۵۹مرا از روی خوبان، قبله پیش استشمارهٔ ۱۶۰مرا در سر هوای نازنینی ستشمارهٔ ۱۶۱نگارا، روز عیش و شادمانیستشمارهٔ ۱۶۲ندانستم که اهلیت گناهستشمارهٔ ۱۶۳بیا ساقی که ایام بهار استشمارهٔ ۱۶۴نگویم در تو عیبی، ای پسر، هستشمارهٔ ۱۶۵دلم زو شب حدیث ناز می گفتشمارهٔ ۱۶۶جفا کز وی برین جان زبون رفتشمارهٔ ۱۶۷تماشا گاه جانها شد خیالتشمارهٔ ۱۶۸بیا، ای دیده شهری به سویتشمارهٔ ۱۶۹دریاب که جان خراب گشته ستشمارهٔ ۱۷۰بازش هوس شکار برخواستشمارهٔ ۱۷۱خط کز لب آن پسر دمیده ستشمارهٔ ۱۷۲عشق تو بلای جان بسندستشمارهٔ ۱۷۳ما را دل زار مستمند استشمارهٔ ۱۷۴چشمم که بر روی تو فتاده ستشمارهٔ ۱۷۵آنجاست دل من و هم آنجاستشمارهٔ ۱۷۶زلف تو هنوز تابدار استشمارهٔ ۱۷۷چشمت که میان خواب نازستشمارهٔ ۱۷۸یک موی ترا هزار دام استشمارهٔ ۱۷۹زلف سیه تو مشک چین استشمارهٔ ۱۸۰می نوش که دور شادمانیستشمارهٔ ۱۸۱ای خوانده بُتانِ حسن، شاهتشمارهٔ ۱۸۲دیوانه شدم در آرزویتشمارهٔ ۱۸۳وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرتشمارهٔ ۱۸۴روز نوروزست و ساقی جام صهبا برگرفتشمارهٔ ۱۸۵شهسوارم آمد و از سینه جان را برگرفتشمارهٔ ۱۸۶هر قدم کاندر راه آن سرو خرامان برگرفتشمارهٔ ۱۸۷روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفتشمارهٔ ۱۸۸سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفتشمارهٔ ۱۸۹باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفتشمارهٔ ۱۹۰آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیستشمارهٔ ۱۹۱ای که بی خاک درت در دیده من نور نیستشمارهٔ ۱۹۲ماه تابانست و همچون روی تو تابنده نیستشمارهٔ ۱۹۳چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشتشمارهٔ ۱۹۴دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشتشمارهٔ ۱۹۵با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشتشمارهٔ ۱۹۶چون گذر بر خاک داری بر سرت این باد چیستشمارهٔ ۱۹۷یار اگر برگشت در تیمار بودن هم خوش استشمارهٔ ۱۹۸یار دل برداشت وز رنج دل ما غم نداشتشمارهٔ ۱۹۹رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفتشمارهٔ ۲۰۰آن سوار کج کله کز ناز سلطان من استشمارهٔ ۲۰۱سرو بستان ملاحت قامت رعنای تستشمارهٔ ۲۰۲خرم آن چشمی که هر روزش نظر بر روی تستشمارهٔ ۲۰۳آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب استشمارهٔ ۲۰۴دل ز انعامت، مها، با التفاتی قانع استشمارهٔ ۲۰۵شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ستشمارهٔ ۲۰۶هر مژه از غمزه خون ریز تو ناوک زنی ستشمارهٔ ۲۰۷تا خیال روی او را دیده در تب دیده استشمارهٔ ۲۰۸تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماستشمارهٔ ۲۰۹بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دستشمارهٔ ۲۱۰بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشستشمارهٔ ۲۱۱ساقیا، می ده که امروزم سر دیوانگی ستشمارهٔ ۲۱۲خانه ام ویران شد از سودای خوبان عاقبتشمارهٔ ۲۱۳روزی از دست جفا آخر عنان بستانمتشمارهٔ ۲۱۴بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرتشمارهٔ ۲۱۵عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر استشمارهٔ ۲۱۶در شب هجر که از روز قیامت بتر استشمارهٔ ۲۱۷برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفتشمارهٔ ۲۱۸رفتی از پیش من و نقش تو از پیش نرفتشمارهٔ ۲۱۹فتنه اهل نظر چون به جهان طلعت اوستشمارهٔ ۲۲۰ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشتشمارهٔ ۲۲۱شد هوا سرد، کنون موسم خرگاه کجاستشمارهٔ ۲۲۲بند جانم ز خم سلسله موی کسی ستشمارهٔ ۲۲۳کشته تیغ جفایت دل درویش من استشمارهٔ ۲۲۴هر که را در سر زلف صنمی دسترسی استشمارهٔ ۲۲۵یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم استشمارهٔ ۲۲۶روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانستشمارهٔ ۲۲۷عشق با جان بهم از سینه برون خواهد رفتشمارهٔ ۲۲۸تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفتشمارهٔ ۲۲۹باز شب آمد و خواب از سر من بیرون رفتشمارهٔ ۲۳۰باد نوروز چو دنباله جان ما داشتشمارهٔ ۲۳۱دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشتشمارهٔ ۲۳۲تا زید بنده غم عشق به جان خواهد داشتشمارهٔ ۲۳۳ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاستشمارهٔ ۲۳۴هر کس آنجا که می و شاهد و گلشن آنجاستشمارهٔ ۲۳۵گر بگویم که درون دل من پنهان چیستشمارهٔ ۲۳۶آنکه برده ست دلم زلف پریشان اینستشمارهٔ ۲۳۷یا رب، اندر دل خاک آن گل خندان چونستشمارهٔ ۲۳۸زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ستشمارهٔ ۲۳۹ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ستشمارهٔ ۲۴۰هر که راکن مکن هوش و خرد در کارستشمارهٔ ۲۴۱در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هستشمارهٔ ۲۴۲ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفتشمارهٔ ۲۴۳سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشتشمارهٔ ۲۴۴خبری ده به من، ای باد که جانان چونستشمارهٔ ۲۴۵نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دستشمارهٔ ۲۴۶شب و روز می بنالم ز جفای چشم مستتشمارهٔ ۲۴۷صفتی ست آب حیوان، زدهان نوشخندتشمارهٔ ۲۴۸منم و خیالبازی، شب و روز با جمالتشمارهٔ ۲۴۹اثری نماند باقی ز من اندر آرزویتشمارهٔ ۲۵۰گر چه سرو باغ را بالا خوش استشمارهٔ ۲۵۱بار عشقت بر دلم باری خوش استشمارهٔ ۲۵۲عاشقان را درد بی مرهم خوش استشمارهٔ ۲۵۳کار بالای تو تا بالا گرفتشمارهٔ ۲۵۴یار بی موجب دل از ما برگرفتشمارهٔ ۲۵۵مردم از کوی تو چون بیدل نرفتشمارهٔ ۲۵۶از تو بر خاطر مرا آزار نیستشمارهٔ ۲۵۷مفلسی از پادشایی خوشتر استشمارهٔ ۲۵۸یار ما را عزم رایی دیگر استشمارهٔ ۲۵۹ترک من طره مشوش کرده استشمارهٔ ۲۶۰مه غلام تست با رویی که هستشمارهٔ ۲۶۱روی خوبت دلبری را پایه ای استشمارهٔ ۲۶۲آمد آن یاری که در دل جای اوستشمارهٔ ۲۶۳رنگی از حسن تو در روی گل استشمارهٔ ۲۶۴ای نسیم صبحدم، یارم کجاستشمارهٔ ۲۶۵چشم فتانت که دی بر رو نخفتشمارهٔ ۲۶۶صد دل اندر زلف شب گون سوخت ستشمارهٔ ۲۶۷ای دهانت، چشمه آب حیاتشمارهٔ ۲۶۸شکرین لعل تو کان نمک استشمارهٔ ۲۶۹نرگس مست تو خواب آلوده استشمارهٔ ۲۷۰ای که روی تو حیات جان استشمارهٔ ۲۷۱تیر کدامین بلاست کان به کمان تو نیستشمارهٔ ۲۷۲درد سر دوستان آه و فغان من استشمارهٔ ۲۷۳عمر به پایان رسید در هوس روی دوستشمارهٔ ۲۷۴هر که نگه در تو کرد بیش به بستان نرفتشمارهٔ ۲۷۵خوش بود آن بیدلی کز غم امانیش نیستشمارهٔ ۲۷۶نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیستشمارهٔ ۲۷۷در چمن جان من سرو خرامان یکی ستشمارهٔ ۲۷۸آنکه مزاج دلش باز ندانم که چیستشمارهٔ ۲۷۹درد دلم را طبیب چاره ندانستشمارهٔ ۲۸۰چون غم هجران او نداشت نهایتشمارهٔ ۲۸۱ای سر کشیده از من، سر کشم به پیشتشمارهٔ ۲۸۲چون در سخن درآمد لعل شکر مقالتشمارهٔ ۲۸۳چابک تر از تو در همه عالم سوار نیستشمارهٔ ۲۸۴خوش خلعتی ست جسم، ولی استوار نیستشمارهٔ ۲۸۵شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیستشمارهٔ ۲۸۶بیدار شو، دلا، که جهان جای خواب نیستشمارهٔ ۲۸۷بیرون میا ز پرده که ما را شکیب نیستشمارهٔ ۲۸۸مست ترا به هیچ میی احتیاج نیستشمارهٔ ۲۸۹ناوک زنی چو غمزه او در زمانه نیستشمارهٔ ۲۹۰ای دل، غمین مباش که جانان رسیدنی ستشمارهٔ ۲۹۱هر سو که با هزار کرشمه خرام تستشمارهٔ ۲۹۲ای غمزه زن که تیر جفا در کمان تستشمارهٔ ۲۹۳ای آرزوی دیده، دلم در هوای تستشمارهٔ ۲۹۴جانا، کرشمه تو ره عقل و دین زده ستشمارهٔ ۲۹۵خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ستشمارهٔ ۲۹۶تا دیده در جمال تو دیدن گرفته استشمارهٔ ۲۹۷بنگر که اشک دامن ما چون گرفته استشمارهٔ ۲۹۸لشکر کشید عشق و دلم ترک جان گرفتشمارهٔ ۲۹۹چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفتشمارهٔ ۳۰۰زلفت به ظلم گر چه جهانی فرو گرفتشمارهٔ ۳۰۱امشب که چشم من به ته پای او بخفتشمارهٔ ۳۰۲آب حیات من که نم از من دریغ داشتشمارهٔ ۳۰۳زیر کله نمونه روی تو مه نداشتشمارهٔ ۳۰۴ای باد، ازان بهار خبر ده که تا کجاستشمارهٔ ۳۰۵آن ترک نازنین که جهانی شکار اوستشمارهٔ ۳۰۶ماییم کافتاب غلام جمال ماستشمارهٔ ۳۰۷ای پیر، خاک پای تو نور سعادت استشمارهٔ ۳۰۸از لعل آتشین تو دل کان آتش استشمارهٔ ۳۰۹از بند زلف غمزدگان را سبب فرستشمارهٔ ۳۱۰باز آن حریف بر سر سودای دیگرستشمارهٔ ۳۱۱یارب، که این درخت گل از بوستان کیستشمارهٔ ۳۱۲لعل لبت به چاشنی از انگبین به استشمارهٔ ۳۱۳گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم استشمارهٔ ۳۱۴آن خط پر بلا که در آغاز رستن استشمارهٔ ۳۱۵از عشق اگر دلت چو کبابی به تابه ایستشمارهٔ ۳۱۶من کیستم که این غم تو با چو من کسی ستشمارهٔ ۳۱۷ای آفتاب تافته از روی انورتشمارهٔ ۳۱۸گیرم که نیست پرسش آزادگان فنتشمارهٔ ۳۱۹ز آنگهی که دل من به سوی یار من استشمارهٔ ۳۲۰ز بس که گوش جهانی پر از فغان من استشمارهٔ ۳۲۱ز خون دل که به رخسار ماجرای من استشمارهٔ ۳۲۲رخت ولایت چشم پر آب را بگرفتشمارهٔ ۳۲۳مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشتشمارهٔ ۳۲۴مرا کرشمه آن ترک گلعذار بکشتشمارهٔ ۳۲۵چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفتشمارهٔ ۳۲۶شب فراق سیاه و مرا سیاه تر استشمارهٔ ۳۲۷هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من استشمارهٔ ۳۲۸کسی که عشق نبازد نه آدمی سنگ استشمارهٔ ۳۲۹شکوفه غالیه بو گشت و باغ گل رنگ استشمارهٔ ۳۳۰چه داغهاست که بر سینه فگارم نیستشمارهٔ ۳۳۱مرا به عشق دل خویش نیز محرم نیستشمارهٔ ۳۳۲بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیستشمارهٔ ۳۳۳کدام سنگدلت شیوه جفا آموختشمارهٔ ۳۳۴سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداختشمارهٔ ۳۳۵چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟شمارهٔ ۳۳۶رخ تو رشته زلف از برای آن آویختشمارهٔ ۳۳۷کجاست دل که غمت را نهان تواند داشتشمارهٔ ۳۳۸نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ستشمارهٔ ۳۳۹ترا به دین و دیانت درون بپاید راستشمارهٔ ۳۴۰هلال عید جهان را به نور خویش آراستشمارهٔ ۳۴۱بیا که بی تو دل خسته غرق خوناب ستشمارهٔ ۳۴۲بهار غالیه در دامن صبا سوده ستشمارهٔ ۳۴۳بر آن لبی که شکر با حلاوتش شوراستشمارهٔ ۳۴۴مرا به سوی تو پیوند دوستی خام استشمارهٔ ۳۴۵رسید فصل گل و باد عنبر افشان استشمارهٔ ۳۴۶هنوز آن که نشینیم با تو در سینه ستشمارهٔ ۳۴۷شوق توام باز گریبان گرفتشمارهٔ ۳۴۸جان که چنین تب کش سودای تستشمارهٔ ۳۴۹آنکه دلم شیفته روی اوستشمارهٔ ۳۵۰حسن تو کاندیشه به کارش گم استشمارهٔ ۳۵۱شاخ گل از نسیم جلوه گر استشمارهٔ ۳۵۲دامن گل ز ابر پر گهر استشمارهٔ ۳۵۳شب گذشته ست و اول سحر استشمارهٔ ۳۵۴موی را نیست این میان که تراستشمارهٔ ۳۵۵هر که در پیش چشم روشن ماستشمارهٔ ۳۵۶عشق اگر چه نشان بخت بد استشمارهٔ ۳۵۷با غمت شادی جهان هوس استشمارهٔ ۳۵۸این جفا کارییت که نو به نو استشمارهٔ ۳۵۹رخ تو نور دیده قمر استشمارهٔ ۳۶۰تن پاکت که زیر پیرهن استشمارهٔ ۳۶۱روی نیکوی تو ز مه کم نیستشمارهٔ ۳۶۲سرو را با قد تو هستی نیستشمارهٔ ۳۶۳یار ما دل ز دوستان برداشتشمارهٔ ۳۶۴ترک مستم که قصد ایمان داشتشمارهٔ ۳۶۵از رخت ارغوان نمودار استشمارهٔ ۳۶۶ترک من دی سخن به ره میگفتشمارهٔ ۳۶۷آنچه بر جان من ز غم رفتهستشمارهٔ ۳۶۸گل ز رخساره تو بی آب استشمارهٔ ۳۶۹هر که روی تو دید جان دانستشمارهٔ ۳۷۰بنده را با تو دوستداری خوستشمارهٔ ۳۷۱سر زلف تو تا بجنبیدهستشمارهٔ ۳۷۲نگار من امشب سر ناز داشتشمارهٔ ۳۷۳دلم برد و بوی وفایی نداشتشمارهٔ ۳۷۴گلستان نسیم سحر یافته ستشمارهٔ ۳۷۵دل من به جانانی آویخته ستشمارهٔ ۳۷۶صبا کو به بوی تو جان پرور استشمارهٔ ۳۷۷کجا دولت وصلش آرم به دستشمارهٔ ۳۷۸بتی کز ویم رو به دیوانگی ستشمارهٔ ۳۷۹خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیستشمارهٔ ۳۸۰صد بلا افتاد و صد فتنه بخاستشمارهٔ ۳۸۱گر ترا ناز و بدخویی این استشمارهٔ ۳۸۲بهار آمد و گلهای بوستان بشکفتشمارهٔ ۳۸۳یار چون با ماست بهر دیدنش تعجیل چیستشمارهٔ ۳۸۴بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانتشمارهٔ ۳۸۵باز مست آمدنش نازکنان از جایی ستشمارهٔ ۳۸۶کسی را به دور حسن تو پروای خواب نیستشمارهٔ ۳۸۷از من آن کامیاب را چه غم استشمارهٔ ۳۸۸هر عاشقی که ترسد از طعنه و ملامتشمارهٔ ۳۸۹یارب، چه شد کان ترک ما ترک محبان کرده استشمارهٔ ۳۹۰زلف مشکینش که گویی را به چوگان یافته ستشمارهٔ ۳۹۱خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافتشمارهٔ ۳۹۲یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافتشمارهٔ ۳۹۳یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟شمارهٔ ۳۹۴دردا که با من آن بت نامهربان نساختشمارهٔ ۳۹۵با این جمال روی صنم دیدنم خطاستشمارهٔ ۳۹۶خیال روی تو چون در ناب در نظر استشمارهٔ ۳۹۷رخت کز آتش تبها به تاب در عرق استشمارهٔ ۳۹۸جمال دوست مرا تا به چشم دیده شده ستشمارهٔ ۳۹۹دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راستشمارهٔ ۴۰۰لطافت تو چنان در خیال ما بنشستشمارهٔ ۴۰۱بیا که دل بشد از انتظار آمدنتشمارهٔ ۴۰۲چه وزن ماه سما را برابر رویتشمارهٔ ۴۰۳به خود مبین که چو روی من آفتابی هستشمارهٔ ۴۰۴رخش بدیدم و گفتم که بوستان این استشمارهٔ ۴۰۵دو زلف تو که سر اندر زمین رسانیدهستشمارهٔ ۴۰۶ای داشته به سر ز رعونت کلاه کجشمارهٔ ۴۰۷توانگری به دل است، ای گدای با صد گنجشمارهٔ ۴۰۸به غیر جام دمادم مجوی همدم هیچشمارهٔ ۴۰۹ای دستت از نگار سفید و سیاه و سرخشمارهٔ ۴۱۰ز من در هجر او هردم فغان زار میآیدشمارهٔ ۴۱۱شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر بادشمارهٔ ۴۱۲ندانم تا چه باد است این که از گلزار میآیدشمارهٔ ۴۱۳نگارم در گلستان رفت و خارم پیش میآیدشمارهٔ ۴۱۴صبا میجنبد و آن مست ما را خواب میآیدشمارهٔ ۴۱۵زمستان میرود، ایام گلها پیش میآیدشمارهٔ ۴۱۶مگر غنچه ز روی یار من شرمنده میآید؟شمارهٔ ۴۱۷مرا باز از طریق ساقی خود یاد میآیدشمارهٔ ۴۱۸چه شد کان سرو سیماندام سوی من نمیآیدشمارهٔ ۴۱۹به گل گشت چمن چون گلستان من برون آیدشمارهٔ ۴۲۰چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آیدشمارهٔ ۴۲۱مبادا کز شکار آن خیره کش یکسر درون آیدشمارهٔ ۴۲۲سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آیدشمارهٔ ۴۲۳مرا هر شب زدیده خون دل غلتان فرود آیدشمارهٔ ۴۲۴که می آید چنین، یارب، مگر مه بر زمین آمدشمارهٔ ۴۲۵پس از ماهیم دوش از وعده دیدار خواب آمدشمارهٔ ۴۲۶نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمدشمارهٔ ۴۲۷چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شدشمارهٔ ۴۲۸به پیران سر به کوی عاشقی رندانه خواهم شدشمارهٔ ۴۲۹من از جور و جفای دلبران دیوانه خواهم شدشمارهٔ ۴۳۰مرو زینسان که هر سو جامه جان چاک خواهد شدشمارهٔ ۴۳۱شبی، ای باد، سوی آن رخ گلگون نخواهی شدشمارهٔ ۴۳۲سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شدشمارهٔ ۴۳۳ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شدشمارهٔ ۴۳۴کسی را کاین چنین زلف و بناگوش آن چنان باشدشمارهٔ ۴۳۵ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشدشمارهٔ ۴۳۶مرا تا آشنایی با بتان دل ربا باشدشمارهٔ ۴۳۷مبارک بامدادی کان جمال اندر نظر باشدشمارهٔ ۴۳۸سخن در پرده می گویی، زبان دانی همین باشدشمارهٔ ۴۳۹خوشم کردی به دشنامی توقع بیش میباشدشمارهٔ ۴۴۰به چشمم تا خیال لعل آن قصاب میگرددشمارهٔ ۴۴۱هنوزت ناز گرد چشم خوابآلود میگرددشمارهٔ ۴۴۲همه شب در دلم آن کافر خونخوار میگرددشمارهٔ ۴۴۳کسی کش چون تویی در دل همه شب تا سحر گرددشمارهٔ ۴۴۴سپهر هفتمین کانجا بسی برج روان گرددشمارهٔ ۴۴۵دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیردشمارهٔ ۴۴۶بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیردشمارهٔ ۴۴۷خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیردشمارهٔ ۴۴۸سوار چابک من باز عزم لشکری داردشمارهٔ ۴۴۹مه روزه رسید و آفتابم روزه می داردشمارهٔ ۴۵۰اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آردشمارهٔ ۴۵۱میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتدشمارهٔ ۴۵۲به روی چون گلت هر گه که این چشم ترم افتدشمارهٔ ۴۵۳چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماندشمارهٔ ۴۵۴مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داندشمارهٔ ۴۵۵چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمیماندشمارهٔ ۴۵۶زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیندشمارهٔ ۴۵۷بت محمل نشین من مگر حالم نمی داندشمارهٔ ۴۵۸چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازدشمارهٔ ۴۵۹دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازدشمارهٔ ۴۶۰زمانی نیست کز دست تو جان من نمیسوزدشمارهٔ ۴۶۱همه مستی خلق از ساغر و پیمانه میخیزدشمارهٔ ۴۶۲هوایی می رسد کز سر گریبان چاک خواهم زدشمارهٔ ۴۶۳دلت هر لحظه میگردد کجا روی وفا روید؟شمارهٔ ۴۶۴مشو پنهان برون آ، عالمی را جان بیاسایدشمارهٔ ۴۶۵رخی داری که وصف آن به خاطر درنمیگنجدشمارهٔ ۴۶۶چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتدشمارهٔ ۴۶۷چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خودشمارهٔ ۴۶۸دروغ و راستی کان غمزه غماز پیونددشمارهٔ ۴۶۹بتی کو هر دمم دشنامهای شکرین بخشدشمارهٔ ۴۷۰دلم برون شد از غمت، غمت ز دل برون نشدشمارهٔ ۴۷۱دل باز به جوش آمد، جانان که می آیدشمارهٔ ۴۷۲ما را تو صنم باشی، دیگر به چه کار آیدشمارهٔ ۴۷۳شمع من اگر یک شب از خانه برون آیدشمارهٔ ۴۷۴از شیفتگان چون من، سر باز برون نایدشمارهٔ ۴۷۵گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابدشمارهٔ ۴۷۶آن دل به چه کار آید کان خانه تو نبودشمارهٔ ۴۷۷چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شدشمارهٔ ۴۷۸آن را که سر و کاری با چون تو نگار افتدشمارهٔ ۴۷۹دردا که دگر ما را آن یار نمی پرسدشمارهٔ ۴۸۰ماهی که به سوی خود صد دل نگران بیندشمارهٔ ۴۸۱چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزدشمارهٔ ۴۸۲دولت نه به زور است و به زاری چه توان کردشمارهٔ ۴۸۳حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کردشمارهٔ ۴۸۴تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کردشمارهٔ ۴۸۵زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کردشمارهٔ ۴۸۶یک دل به سر کوی تو آباد نیابندشمارهٔ ۴۸۷عشاق حیات از لب خندان تو یابندشمارهٔ ۴۸۸شب دلشدگان دیده بیدار نبندندشمارهٔ ۴۸۹صد جان به یکی دانگ به بازار فروشندشمارهٔ ۴۹۰من بنده آن روی که دیدن نگذارندشمارهٔ ۴۹۱ماییم درون سوخته، بیرون شده ای چندشمارهٔ ۴۹۲ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دیدشمارهٔ ۴۹۳هندوی مرا کشتن ترکانه ببیندشمارهٔ ۴۹۴باد آمد و بویی زنگارم نرسانیدشمارهٔ ۴۹۵بویی ز سر زلف نگارین به من آریدشمارهٔ ۴۹۶باد آمد و زان سرو خرامان خبر آوردشمارهٔ ۴۹۷یک خنده بزن، زان لب لعل شکرآلودشمارهٔ ۴۹۸ای هم نفسان، یک نفسم باز گذاریدشمارهٔ ۴۹۹دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماندشمارهٔ ۵۰۰ای زلف تو دام دل دانا و خردمندشمارهٔ ۵۰۱عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پندشمارهٔ ۵۰۲روزی مگر این بسته در ما بگشایندشمارهٔ ۵۰۳آن سرو خرامنده که جستم، به بر آمدشمارهٔ ۵۰۴هر سر که به سودای تو از پای در آمدشمارهٔ ۵۰۵ترسم که از اطراف جهان دود برآیدشمارهٔ ۵۰۶گر بار دگر ماه من از بام برآیدشمارهٔ ۵۰۷سروی چو تو در خلخ و نوشاد نباشدشمارهٔ ۵۰۸یک روز به عمری ز منت یاد نیایدشمارهٔ ۵۰۹بر آب رخت یک گل سیراب نیایدشمارهٔ ۵۱۰روزی اگر آن ماه به مهمان من آیدشمارهٔ ۵۱۱گر چشم من از صورت تو دور نباشدشمارهٔ ۵۱۲سروی چو تو در اچه و در تته نباشدشمارهٔ ۵۱۳بی نرگس تو خواب ندانم که چه باشدشمارهٔ ۵۱۴دل بسته بالای یکی تنگ قبا شدشمارهٔ ۵۱۵تا جان مرا از لب لعل تو خبر شدشمارهٔ ۵۱۶آباد نشد دل که خراب پسران شدشمارهٔ ۵۱۷آن کودک نورسته که سیمین بدنی شدشمارهٔ ۵۱۸ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازدشمارهٔ ۵۱۹جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازدشمارهٔ ۵۲۰جان تشنگی از شربت عناب تو داردشمارهٔ ۵۲۱دیوانه دلم زلف پریشان که داردشمارهٔ ۵۲۲رویی که تو داری گل سیراب نداردشمارهٔ ۵۲۳دل نیست که در وی غم دلدار نگنجدشمارهٔ ۵۲۴چون مرغ سحر از غم گلزار بنالدشمارهٔ ۵۲۵یارم چو به خنده شکر بسته گشایدشمارهٔ ۵۲۶جایی گذرت، ای بت چالاک، نیفتدشمارهٔ ۵۲۷آن را که غمی باشد و گفتن نتواندشمارهٔ ۵۲۸من سرو ندیدم که به بالای تو ماندشمارهٔ ۵۲۹هر کس که تقرب ز وصال تو نجویدشمارهٔ ۵۳۰کجا بودی، بگو، ای سرو آزاد؟شمارهٔ ۵۳۱ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟شمارهٔ ۵۳۲برفت آن دل که با صبر آشنا بودشمارهٔ ۵۳۳مرا با تو که شب بیداریی بودشمارهٔ ۵۳۴شکر پیش لبت شیرین نگویندشمارهٔ ۵۳۵سخن پیش رخش زیبا مگوییدشمارهٔ ۵۳۶رخ آن شوخ پنهانی ببینیدشمارهٔ ۵۳۷لب از تو وز شکر پیمانه ای چندشمارهٔ ۵۳۸ز اهل عقل نپسندد خردمندشمارهٔ ۵۳۹مرا تا با تو افتاده ست پیوندشمارهٔ ۵۴۰از آن اهل نظر در غم اسیرندشمارهٔ ۵۴۱لبت را جان توان خواندن، ولیکنشمارهٔ ۵۴۲چو نقش صورتش در آب و گل ماندشمارهٔ ۵۴۳به هر درد و غمی دل مبتلا شدشمارهٔ ۵۴۴دلم زینسان که زار و مبتلا شدشمارهٔ ۵۴۵چو ماه روزه از اوج سما شدشمارهٔ ۵۴۶به ملک فتنه تا زلفش علم شدشمارهٔ ۵۴۷دل عاشق چرا شیدا نباشدشمارهٔ ۵۴۸دل ما را شکیب از جان نباشدشمارهٔ ۵۴۹وفا در نیکوان چندان نباشدشمارهٔ ۵۵۰کسی کز عاشقی بیزار باشدشمارهٔ ۵۵۱بتا، مانند تو مهوش نباشدشمارهٔ ۵۵۲چمن را رنگ و بو چندین نباشدشمارهٔ ۵۵۳دلی دارم که جز جانان نخواهدشمارهٔ ۵۵۴دلم بی وصل جانان جان نخواهدشمارهٔ ۵۵۵از آن سنبل که گل سر بار داردشمارهٔ ۵۵۶سوار من که ره در سینه داردشمارهٔ ۵۵۷فلک با کس دل یکتا نداردشمارهٔ ۵۵۸بتی کز دیدنش جان مست گرددشمارهٔ ۵۵۹جفا کن بو که این دل بازگرددشمارهٔ ۵۶۰زهر تن چشم او جان را بدزددشمارهٔ ۵۶۱زمانه چون تو دلجویی نداردشمارهٔ ۵۶۲دلی کو چون تو دلداری نداردشمارهٔ ۵۶۳دل من خون شد و جانان نداندشمارهٔ ۵۶۴دلم جز کوی تو مسکن نداندشمارهٔ ۵۶۵اگر چشم تو روزی بر مه افتدشمارهٔ ۵۶۶مهی چون او به دست من نیفتدشمارهٔ ۵۶۷گر او بی یاد ما در می نیفتدشمارهٔ ۵۶۸خطی از لعل جانان می برآیدشمارهٔ ۵۶۹به سالی کی چنین ماهی برآید؟شمارهٔ ۵۷۰مه او چون به ماهی برنیایدشمارهٔ ۵۷۱سر زلف تو یاری را نشایدشمارهٔ ۵۷۲گهیت از آشنایان یاد نایدشمارهٔ ۵۷۳ببین تا دیده چند افسون نمایدشمارهٔ ۵۷۴صبا آمد، ولی دل بازنامدشمارهٔ ۵۷۵نگارا، از من مسکین چه خیزد؟شمارهٔ ۵۷۶غم من شادی کس را نپرسدشمارهٔ ۵۷۷از یاد تو دل جدا نخواهد شدشمارهٔ ۵۷۸امشب بت ما به نزد ما بودشمارهٔ ۵۷۹وقتی دل ما ازان ما بودشمارهٔ ۵۸۰عشق آمد و دل ز دستِ ما بُردشمارهٔ ۵۸۱یاری دل ما به رایگان بردشمارهٔ ۵۸۲تاب رخت آفتاب ناوردشمارهٔ ۵۸۳ای همنفسان که پیش یاریدشمارهٔ ۵۸۴با یار ز من خبر بگوییدشمارهٔ ۵۸۵از رنگ رخت قمر توان کردشمارهٔ ۵۸۶فریاد، ز غمزه تو فریادشمارهٔ ۵۸۷خطی که قرین حال باشدشمارهٔ ۵۸۸گر مه چو تو با جمال باشدشمارهٔ ۵۸۹آن را که غم تو یار باشدشمارهٔ ۵۹۰گر یار به دل درون نباشدشمارهٔ ۵۹۱آن دوست که بود خصم جان شدشمارهٔ ۵۹۲فریاد که عشق کهنه نو شدشمارهٔ ۵۹۳جانا، چو تویی دگر نیایدشمارهٔ ۵۹۴هنگام گل است و باده بایدشمارهٔ ۵۹۵چون سرو تو از قبا برآیدشمارهٔ ۵۹۶گر دلبر من بر من آیدشمارهٔ ۵۹۷یاری که طریق ناز داردشمارهٔ ۵۹۸گل رنگ نگار ما نداردشمارهٔ ۵۹۹بی یاد تو غم جهان نسوزدشمارهٔ ۶۰۰چشمم همه روز خون تراودشمارهٔ ۶۰۱آن کیست که از خدا نترسد؟شمارهٔ ۶۰۲بیداد غم، ار دلم بگویدشمارهٔ ۶۰۳ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسدشمارهٔ ۶۰۴در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسدشمارهٔ ۶۰۵برنامد آهی از دلم، زلفت پریشان از چه شدشمارهٔ ۶۰۶دیرینه دردی داشتم، بازم همان آغاز شدشمارهٔ ۶۰۷ما را نکردی گر حلال از لب شراب ناب خودشمارهٔ ۶۰۸ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خودشمارهٔ ۶۰۹سیمین تن و خارا دلی، گر گفتنم یارا بودشمارهٔ ۶۱۰آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بودشمارهٔ ۶۱۱باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رودشمارهٔ ۶۱۲می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شودشمارهٔ ۶۱۳جانم فدای قامتی کافاق را حیران کندشمارهٔ ۶۱۴شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکندشمارهٔ ۶۱۵خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را میکشدشمارهٔ ۶۱۶شمشیر کین باز آن صنم بر قصد دلها میکشدشمارهٔ ۶۱۷نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهدشمارهٔ ۶۱۸گر گشت آن سرو روان روزی سوی گلشن فتدشمارهٔ ۶۱۹شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمدشمارهٔ ۶۲۰چند ز دور بینمت، وه که دلم کباب شدشمارهٔ ۶۲۱سال نو است و عشق نو عشرت یار من چه شدشمارهٔ ۶۲۲چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شودشمارهٔ ۶۲۳شاه سوار من نگر مست و خراب می رودشمارهٔ ۶۲۴هر که چو تو به نیکویی آفت عقل و جان بودشمارهٔ ۶۲۵زلف تو باز فتنه را رشته دراز می دهدشمارهٔ ۶۲۶هر که دمی به یاد آن دلبر مه لقا زندشمارهٔ ۶۲۷به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟شمارهٔ ۶۲۸خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آیدشمارهٔ ۶۲۹چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماندشمارهٔ ۶۳۰باز شب افتاد و ما را دل همان جا شد که بودشمارهٔ ۶۳۱دوش ما بودیم و آن مهر و، شب مهتاب بودشمارهٔ ۶۳۲ای خوش آن وقتی که آن بدعهد با ما یار بودشمارهٔ ۶۳۳ای خوش آن وقتی که ما را دل به جای خویش بودشمارهٔ ۶۳۴تا جهان بود، از جهان هرگز دلم خرم نبودشمارهٔ ۶۳۵چشم یارم دوش بی هنگام خواب آورده بودشمارهٔ ۶۳۶شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بودشمارهٔ ۶۳۷من ز جانان گر چه صد اندوه جان خواهم کشیدشمارهٔ ۶۳۸باز از رندی علم بر آسمان خواهم کشیدشمارهٔ ۶۳۹صبحگه، یارب، حدیثی زان دو لب خواهم کشیدشمارهٔ ۶۴۰از لبت گر خط میگون سر برون خواهم کشیدشمارهٔ ۶۴۱خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشندشمارهٔ ۶۴۲باز گل بشکفت و گلرویان سوی بستان شدندشمارهٔ ۶۴۳گر نظر بر چشم کافر کیش او خواهد فتادشمارهٔ ۶۴۴باز گل می آید و دل در بلا خواهد فتادشمارهٔ ۶۴۵دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماندشمارهٔ ۶۴۶رفتیم از چشم و در دل حسرت رویت بماندشمارهٔ ۶۴۷عاشقان نقل غمت با باده احمر خورندشمارهٔ ۶۴۸شهسوارانی که فتح قلعه دین کردهاندشمارهٔ ۶۴۹عاشقان تو ز تو تا صبح در خونابه اندشمارهٔ ۶۵۰چشمها را گوی کاین ناز و کرشمه کم کنندشمارهٔ ۶۵۱ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب دادشمارهٔ ۶۵۲دوش بوی گل مرا از آشنایی یاد دادشمارهٔ ۶۵۳آن همه دعوی که اول عقل دعوی دار کردشمارهٔ ۶۵۴یا رب، آن بالا مگر از آب حیوان ریختندشمارهٔ ۶۵۵آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به بادشمارهٔ ۶۵۶در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مبادشمارهٔ ۶۵۷غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامرادشمارهٔ ۶۵۸ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمیدشمارهٔ ۶۵۹سبزه ای سبز است و آب روشن و سرو بلندشمارهٔ ۶۶۰ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زودشمارهٔ ۶۶۱بر بناگوشت بلای خط که سر بر میکندشمارهٔ ۶۶۲جان که چون تو دشمنی را دوستداری میکندشمارهٔ ۶۶۳چشم تو مست است یا در خواب بازی میکندشمارهٔ ۶۶۴باز ترک مست من آهنگ بازی میکندشمارهٔ ۶۶۵غمزه شوخت که قصد جان مردم میکندشمارهٔ ۶۶۶دل که با خوبان بدخو آشنایی میکندشمارهٔ ۶۶۷کافر خونخواه دنبال شکاری می رودشمارهٔ ۶۶۸کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رودشمارهٔ ۶۶۹یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رودشمارهٔ ۶۷۰ما نخواهیم از غم خود کاشنا بیرون بردشمارهٔ ۶۷۱از دل غمگین هوای دلستانم چون رودشمارهٔ ۶۷۲هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آوردشمارهٔ ۶۷۳گر کنی یاری و گر آزار، بر من بگذردشمارهٔ ۶۷۴یار من گویند آنجا گاه گاهی بگذردشمارهٔ ۶۷۵گر به کوی عاشقان آن ماه گاهی بگذردشمارهٔ ۶۷۶من نمی خواهم که چشمم غیر آن رو بنگردشمارهٔ ۶۷۷دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زدشمارهٔ ۶۷۸تا سرم باشد تمنای توام در سر بودشمارهٔ ۶۷۹فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بودشمارهٔ ۶۸۰از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شودشمارهٔ ۶۸۱زلف گرد آور که بازم دل پریشان میشودشمارهٔ ۶۸۲تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شدشمارهٔ ۶۸۳تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شدشمارهٔ ۶۸۴یار ما را دل ز دست عاشقی صد پاره شدشمارهٔ ۶۸۵گر نمی بینم دمی در روی او غم می کشدشمارهٔ ۶۸۶ناز کن، ای گل، که سرو بوستانی می کشدشمارهٔ ۶۸۷هر کسی را در بهاران دل به گلزاری کشدشمارهٔ ۶۸۸آن که دل برد و ز غمزه چون سنانش می نهدشمارهٔ ۶۸۹باز باد صبح بوی آشنایی می دهدشمارهٔ ۶۹۰غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسدشمارهٔ ۶۹۱تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زندشمارهٔ ۶۹۲گل نو رسید و بویی ز بهار من نیامدشمارهٔ ۶۹۳برهم بماند دیده، کس ازان سوار نامدشمارهٔ ۶۹۴خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمدشمارهٔ ۶۹۵گذرد مهی و یک شب به منت گذر نباشدشمارهٔ ۶۹۶تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شدشمارهٔ ۶۹۷بت نو رسیده من هوس شکار داردشمارهٔ ۶۹۸سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآیدشمارهٔ ۶۹۹دلبران مهر نمایند و وفا نیز کنندشمارهٔ ۷۰۰عاشقان خون جگر شربت مقصود کنندشمارهٔ ۷۰۱دوش ناگه به من دلشده آن مه برسیدشمارهٔ ۷۰۲روزها شد که ز تو بوی وفایی نرسیدشمارهٔ ۷۰۳رسم خونریز در آن خوی جفاساز بماندشمارهٔ ۷۰۴گوش من از پی نام تو به هر کوی بماندشمارهٔ ۷۰۵مست من باز جدایی ز سر آغاز نهادشمارهٔ ۷۰۶بر رخ همچو مهش طره چون شب نگریدشمارهٔ ۷۰۷رویت از غالبه خط بر رخ گلفام کشیدشمارهٔ ۷۰۸شب ز یاد تو مرا تا به سحر خواب نبردشمارهٔ ۷۰۹زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بودشمارهٔ ۷۱۰خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهندشمارهٔ ۷۱۱ای که عمر از پی سودای تو دادیم به بادشمارهٔ ۷۱۲هر شب از سینهٔ من تیر بلا می گذردشمارهٔ ۷۱۳شب ز سوزی که بر این جان حزین میگذردشمارهٔ ۷۱۴ای خوش آن باد که هر روز به سویت گذردشمارهٔ ۷۱۵آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کندشمارهٔ ۷۱۶هر شکر خنده که آن لعل شکر خنده کندشمارهٔ ۷۱۷آنکه هر شب به دلم آید و جایی بکندشمارهٔ ۷۱۸تا ز خون ریختن آن غمزه ندامت نکندشمارهٔ ۷۱۹گر دل عاشقم از عشق تو رنجور شودشمارهٔ ۷۲۰مست من بی خبر از بزم چو در خانه شودشمارهٔ ۷۲۱گر سر زلف تو از باد پریشان نشودشمارهٔ ۷۲۲عاشقی را که غم دوست به از جان نبودشمارهٔ ۷۲۳مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرودشمارهٔ ۷۲۴خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسدشمارهٔ ۷۲۵چه کند دل که جفای تو تحمل کندشمارهٔ ۷۲۶لب خونخوار تو جز خون دل افزون نکندشمارهٔ ۷۲۷لب لعلت به لطافت گرو از جان ببردشمارهٔ ۷۲۸تو که روزت به نشاط دل و جان میگذردشمارهٔ ۷۲۹چه خوش است از جگر سوخته بویی که زندشمارهٔ ۷۳۰یارب، این شهره لشکر ز کجا میآید؟شمارهٔ ۷۳۱سبزهها میدمد و آب روان میآیدشمارهٔ ۷۳۲اینچنین تند که آن قلبشکن میآیدشمارهٔ ۷۳۳گرچه در کشتن عشاق زبون میآیدشمارهٔ ۷۳۴باش تا بار دگر آن پسر این سو آیدشمارهٔ ۷۳۵باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آیدشمارهٔ ۷۳۶خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمدشمارهٔ ۷۳۷عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمدشمارهٔ ۷۳۸وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمدشمارهٔ ۷۳۹از کجا در رهم آن شوخ بلا پیش آمد؟شمارهٔ ۷۴۰باز عشق آمد و دیوانگیم پیش آمدشمارهٔ ۷۴۱گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمدشمارهٔ ۷۴۲دانم، ای دوست که در خانه شرابت باشدشمارهٔ ۷۴۳بر من، ار دولت وصل تو مقرر میشدشمارهٔ ۷۴۴ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشدشمارهٔ ۷۴۵بس که خون جگر از راه نظر بیرون شدشمارهٔ ۷۴۶هرکسی روز وداع از پی محمل میشدشمارهٔ ۷۴۷هر کرا داعیه درد طلب پیدا شدشمارهٔ ۷۴۸گر خم طره ز روی تو جدا خواهد شدشمارهٔ ۷۴۹چشم من خنده شیرین تو گریان داردشمارهٔ ۷۵۰تو مپندار که دوران همه یکسان گذردشمارهٔ ۷۵۱هر کسی گاه جوانی تگ و پویی داردشمارهٔ ۷۵۲چشم گردنده او با همه کس می گرددشمارهٔ ۷۵۳ای که از خاک درت دیده منور گرددشمارهٔ ۷۵۴هر کسی سبزه و صحرا و گلستان خواهدشمارهٔ ۷۵۵سرو در باغ اگر همچو تو موزون خیزدشمارهٔ ۷۵۶زلف تو زان گره سخت که بر جانم زدشمارهٔ ۷۵۷من به یار خود و اغیار به خود میپیچدشمارهٔ ۷۵۸نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیندشمارهٔ ۷۵۹اگر آن شاه دمی پیش گدا بنشیندشمارهٔ ۷۶۰به سر من اگر آن طرفه پسر باز آیدشمارهٔ ۷۶۱نه به بالای خوشت سرو خرامان رویدشمارهٔ ۷۶۲شب مرا در جگر سوخته مهمانی بودشمارهٔ ۷۶۳وقتی آن کافر بی رحم از آن من بودشمارهٔ ۷۶۴دوش در خواب مرا بابت خودکاری بودشمارهٔ ۷۶۵باز عشق تو مرا مژده رسوایی دادشمارهٔ ۷۶۶دوش آتش زدی و گریه مرا یاری دادشمارهٔ ۷۶۷چشم مست تو که دی بر من بیتاب افتادشمارهٔ ۷۶۸آن عزیزان که همه شب به دل من گردندشمارهٔ ۷۶۹جان فدای پسرانی که نکورو باشندشمارهٔ ۷۷۰یار زیبای مرا باز به من بنماییدشمارهٔ ۷۷۱باز با خویش گهی هم سخنش خواهم دیدشمارهٔ ۷۷۲یار باز آمد و بوی گل و ریحان آوردشمارهٔ ۷۷۳خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانندشمارهٔ ۷۷۴منم امروز حدیث تو و مهمانی چندشمارهٔ ۷۷۵باز بوی گل مرا دیوانه کردشمارهٔ ۷۷۶باز یاد آن شبم دیوانه کردشمارهٔ ۷۷۷باز زهره مطربی آغاز کردشمارهٔ ۷۷۸روی خوبت آفت جانی نمودشمارهٔ ۷۷۹صبح چون از روی مشرق رو نمودشمارهٔ ۷۸۰ابروی مانند ماهش بنگریدشمارهٔ ۷۸۱خیمه نوروز بر صحرا زدندشمارهٔ ۷۸۲عافیت را بر زمین گردی نماندشمارهٔ ۷۸۳بزم ما را یک دو خواب آلوده اندشمارهٔ ۷۸۴هر که را یاری چو تو سرکش بودشمارهٔ ۷۸۵هر که را با تو سر و کاری بودشمارهٔ ۷۸۶آنچه بتوان، در غمت جان می کشدشمارهٔ ۷۸۷ترک من چون تیر مژگان برکشدشمارهٔ ۷۸۸ای که بر من جور تو بسیار شدشمارهٔ ۷۸۹آخر این دردم به درمان کی رسدشمارهٔ ۷۹۰لعل شیرینی چو خندان میشودشمارهٔ ۷۹۱شکل موزونت که در دل جا کندشمارهٔ ۷۹۲گر کسی در عشق آهی میکندشمارهٔ ۷۹۳بر رخت چون زلف پر خم بگذردشمارهٔ ۷۹۴هر که دل با دلربایی می نهدشمارهٔ ۷۹۵مردمی نرگس او می داندشمارهٔ ۷۹۶گل ز روی تو فرو می ریزدشمارهٔ ۷۹۷دلم از بخت گهی شاد نبودشمارهٔ ۷۹۸گر سخن زان لب چون نوش شودشمارهٔ ۷۹۹زاهد ما دوش باز در ره بت پا نهادشمارهٔ ۸۰۰یار قبا چست کرد، رخش به میدان بریدشمارهٔ ۸۰۱هیچ کس از باغ و بر بوی وفایی ندیدشمارهٔ ۸۰۲نیست به دست امید بخت مرا آن کمندشمارهٔ ۸۰۳باز گرفتار شد دل که درین سینه بودشمارهٔ ۸۰۴دل که به غم داد تن آرزوی جان خریدشمارهٔ ۸۰۵غمزه مردم کشی پرده صبرم دریدشمارهٔ ۸۰۶من نشنیدم که خط بر آب نویسندشمارهٔ ۸۰۷صبح دمان بخت من ز خواب در آمدشمارهٔ ۸۰۸از در من دوش کان نگار در آمدشمارهٔ ۸۰۹روی نکو بی وجود ناز نباشدشمارهٔ ۸۱۰دلبر من دوش که مهمان رسیدشمارهٔ ۸۱۱هر که به دنباله کامی بودشمارهٔ ۸۱۲گل به تماشای چمن می رودشمارهٔ ۸۱۳عشق تو هر لحظه فزون میشودشمارهٔ ۸۱۴گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشدشمارهٔ ۸۱۵سروی چو قامت تو در بوستان نباشدشمارهٔ ۸۱۶من دلبری ندیدم کش زین نهاد باشدشمارهٔ ۸۱۷چندان که یار ما را در حسن ناز باشدشمارهٔ ۸۱۸ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشدشمارهٔ ۸۱۹در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشدشمارهٔ ۸۲۰هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشدشمارهٔ ۸۲۱بر آسمان پریوش چون ماه ما برآیدشمارهٔ ۸۲۲چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آیدشمارهٔ ۸۲۳هر بار کان پریوش در کوی من در آیدشمارهٔ ۸۲۴امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟شمارهٔ ۸۲۵گر بر عذار سیمین زلفش دوتو نماندشمارهٔ ۸۲۶دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟شمارهٔ ۸۲۷مستان چشم اویم از ما خمار نایدشمارهٔ ۸۲۸چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاندشمارهٔ ۸۲۹زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجدشمارهٔ ۸۳۰دل بیرخ تو صورت جان را نمیشناسدشمارهٔ ۸۳۱زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبودشمارهٔ ۸۳۲عهدی که بود با منت، آن گوییا نبودشمارهٔ ۸۳۳دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبودشمارهٔ ۸۳۴یاری که بر جدایی اویم گمان نبودشمارهٔ ۸۳۵دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود؟شمارهٔ ۸۳۶یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود؟شمارهٔ ۸۳۷یارب که دوش غایب من خانه که بود؟شمارهٔ ۸۳۸آن دل که دایمش سر بستان و باغ بودشمارهٔ ۸۳۹اهل خرد که از همه عالم بریدهاندشمارهٔ ۸۴۰یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاندشمارهٔ ۸۴۱رندان پاکباز که از خود بریدهاندشمارهٔ ۸۴۲لعل شکروشت که به جلاب شسته اندشمارهٔ ۸۴۳اهل خرد که دل به جهان در نبستهاندشمارهٔ ۸۴۴آن رهروان که گام به صدق و صفا زنندشمارهٔ ۸۴۵دریاب کز فراق تو جانم به لب رسیدشمارهٔ ۸۴۶باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشیدشمارهٔ ۸۴۷ای از فروغ روی تو خورشید رو سفیدشمارهٔ ۸۴۸باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر ندادشمارهٔ ۸۴۹دل جز ترا به سینه درون جایگه ندادشمارهٔ ۸۵۰دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستادشمارهٔ ۸۵۱ما را شکنج زلف تو در پیچ و تاب بردشمارهٔ ۸۵۲خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمندشمارهٔ ۸۵۳ای همرهان که آگه از آن رفته منیدشمارهٔ ۸۵۴دل در هوایت، ای بت عیار، جان دهدشمارهٔ ۸۵۵دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟شمارهٔ ۸۵۶عمرم در آرزویِ تو رفتهست و میرودشمارهٔ ۸۵۷افسوس ازین حیات که بر باد میرودشمارهٔ ۸۵۸باز آن سوار مست به نخچیر می رودشمارهٔ ۸۵۹چشم تو خفته ایست که در خواب می رودشمارهٔ ۸۶۰دل می بری به رفتن و هر کو چنان رودشمارهٔ ۸۶۱این دل که هر شبیش ز سالی فزون رودشمارهٔ ۸۶۲سودای دیدن تو ز دیدن نمی رودشمارهٔ ۸۶۳شبها اسیر دردم و خوابم نمیبردشمارهٔ ۸۶۴سیمین زنخ که طره عنبرفشان بردشمارهٔ ۸۶۵آن نخل تر که آب ز جوی جگر خوردشمارهٔ ۸۶۶عشقت خبر ز عالم بیهوشی آوردشمارهٔ ۸۶۷ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شودشمارهٔ ۸۶۸هر شب دلم ز دست خیالت زبون شودشمارهٔ ۸۶۹هر روز چشم من به جمالی فرو شودشمارهٔ ۸۷۰دل رفت و آرزوی تو از دل نمیشودشمارهٔ ۸۷۱کاری ست در سرم که به سامان نمی شودشمارهٔ ۸۷۲زان گل که اندکی بته مشک ناب شدشمارهٔ ۸۷۳بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شدشمارهٔ ۸۷۴باز این دلم خدنگ بلا را نشانه شدشمارهٔ ۸۷۵گفتی دلت مرا شد و از من جدا نشدشمارهٔ ۸۷۶از حال مات هیچ حکایت نمیرسدشمارهٔ ۸۷۷باد صبا ز نافهٔ چینت نمیرسدشمارهٔ ۸۷۸یاری کس از کرشمه و خوبی نشان بودشمارهٔ ۸۷۹ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بودشمارهٔ ۸۸۰مشتاق چون نظاره آن سیمبر کندشمارهٔ ۸۸۱چشمت که قصد جان من ناتوان کندشمارهٔ ۸۸۲شوخی نگر که آن بت عیار میکندشمارهٔ ۸۸۳تا چین زلف بر رخ دلدار نشکندشمارهٔ ۸۸۴چون طره تو سلسله بر یاسمین نهدشمارهٔ ۸۸۵چشم فسونگر تو که داد فسون دهدشمارهٔ ۸۸۶هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زندشمارهٔ ۸۸۷یک روز یار اگر قدمی سوی من زندشمارهٔ ۸۸۸آن خون که گاه مستی از آن مست ما چکدشمارهٔ ۸۸۹شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآیدشمارهٔ ۸۹۰به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآیدشمارهٔ ۸۹۱چون آن بت از سر کو با هزار ناز برآیدشمارهٔ ۸۹۲چو تُرک مست من آلودهی شراب درآیدشمارهٔ ۸۹۳دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابدشمارهٔ ۸۹۴مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب نداردشمارهٔ ۸۹۵کمند زلف تو عشاق را به کوی تو آردشمارهٔ ۸۹۶مبند دل به جهان کاین جهان پشیز نیر زدشمارهٔ ۸۹۷از آنگهی که گشادم به رویت این نظر خودشمارهٔ ۸۹۸ز حد گذشت غم ما و آن نگار نپرسیدشمارهٔ ۸۹۹گمان مبر که مرا هیچ کس به جای تو باشدشمارهٔ ۹۰۰ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبودشمارهٔ ۹۰۱مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبودشمارهٔ ۹۰۲نماز شام که آن مه مرا جمال نمودشمارهٔ ۹۰۳گل و شکوفه همه هست و یار نیست، چه سود؟شمارهٔ ۹۰۴مهی بر آمد و از ماه من خبر نرسیدشمارهٔ ۹۰۵چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشیدشمارهٔ ۹۰۶مبصران که مزاج جهان شناخته اندشمارهٔ ۹۰۷به دیده و دل من دوست خانه میطلبدشمارهٔ ۹۰۸اگر ز حال من آن شوخ را خبر باشدشمارهٔ ۹۰۹در آن هجوم که یار تو پادشا باشدشمارهٔ ۹۱۰کسی که عشق نورزد سیاه دل باشدشمارهٔ ۹۱۱چه شد که یار بر آهنگ کین برون آمد؟شمارهٔ ۹۱۲ز خانه دوش که آن غمزه زن برون آمدشمارهٔ ۹۱۳فغان که جان من از عاشقی به جان آمدشمارهٔ ۹۱۴گل رسید و هرکسی سوی گلستان میرودشمارهٔ ۹۱۵دل مرا چو ز روی تو یاد می آیدشمارهٔ ۹۱۶بیا نظاره کن، ای دل که یار میآیدشمارهٔ ۹۱۷بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید؟شمارهٔ ۹۱۸لبالب آر قدح کز گلو فرود آیدشمارهٔ ۹۱۹کسی که شمع جمال تو در نظر داردشمارهٔ ۹۲۰کسی که بهر تو جان باختن هوس داردشمارهٔ ۹۲۱کسی که یار وفادار و مهربان داردشمارهٔ ۹۲۲بتم چو روی سوی خانه کتاب آردشمارهٔ ۹۲۳صبا نسیمی از آن آشنا نمی آردشمارهٔ ۹۲۴نظر ز روی تو خورشید بر نمی گیردشمارهٔ ۹۲۵سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزدشمارهٔ ۹۲۶غمم بکشت به کار جهان که پردازدشمارهٔ ۹۲۷جهان چه بینم، چون دیدنی نمیارزدشمارهٔ ۹۲۸به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟شمارهٔ ۹۲۹خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسدشمارهٔ ۹۳۰سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گرددشمارهٔ ۹۳۱چو نقش چشم توام در دل حزین گرددشمارهٔ ۹۳۲دلی که نرگس مستش به ناز بستاندشمارهٔ ۹۳۳اگر نسیم صبا زلف او برافشاندشمارهٔ ۹۳۴نسیم زلف تو دل را درون بجنباندشمارهٔ ۹۳۵اگر ز پیش برانی مرا که بر خواندشمارهٔ ۹۳۶کسی که بوی تواش در دماغ می افتدشمارهٔ ۹۳۷وفا ز یار جفاکار چون نمی آیدشمارهٔ ۹۳۸کدام شب که ترا در کنار خواهم کرد؟شمارهٔ ۹۳۹نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کردشمارهٔ ۹۴۰اگر چه با تو حدیث جفا بخواهم کردشمارهٔ ۹۴۱مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کردشمارهٔ ۹۴۲شب اوفتاد و غمم باز کار خواهد کردشمارهٔ ۹۴۳منم که تا زیم از عشق مست خواهم بودشمارهٔ ۹۴۴نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بودشمارهٔ ۹۴۵صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آوردشمارهٔ ۹۴۶خطاب طلعت تو نامه زمین کردندشمارهٔ ۹۴۷چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسندشمارهٔ ۹۴۸جماعتی که ز همصحبتان جدا باشندشمارهٔ ۹۴۹نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوندشمارهٔ ۹۵۰جوان و پیر که در بند مال و فرزندندشمارهٔ ۹۵۱فسرده را سخن از عاشقی نباید راندشمارهٔ ۹۵۲چو کارهای جهان است جمله بی بنیادشمارهٔ ۹۵۳دل ز تو بی غم نتوانیم کردشمارهٔ ۹۵۴تا رخ تو زلف ترا پیش کردشمارهٔ ۹۵۵در تو کسانی که نظر می کنندشمارهٔ ۹۵۶مگر فتنه عشق بیدار شدشمارهٔ ۹۵۷سبزه ها نو دمید و یار نیامدشمارهٔ ۹۵۸نافه چین ز خاک کوی تو زادشمارهٔ ۹۵۹داد من آن بت طراز ندادشمارهٔ ۹۶۰داد خواهم، اگر بخواهی دادشمارهٔ ۹۶۱زلف یار مرا به باد دهیدشمارهٔ ۹۶۲عاشقان را چو نامه باز کنیدشمارهٔ ۹۶۳جان سرانگشت آن نگارین دیدشمارهٔ ۹۶۴تا ترا جسم و جان شکار بودشمارهٔ ۹۶۵پیش روی تو یاسمین که بود؟شمارهٔ ۹۶۶دل که نه زعشق پاره پاره بودشمارهٔ ۹۶۷عشق تو هرگزم ز سر نرودشمارهٔ ۹۶۸دل ز نادیدنت به جان نشودشمارهٔ ۹۶۹یار ما را از آن خویش نشدشمارهٔ ۹۷۰هر که بر گفته تو گوش نهادشمارهٔ ۹۷۱لاله پیش رخت کله بنهدشمارهٔ ۹۷۲عاشقی مرد را سزای دهدشمارهٔ ۹۷۳هر که دل با غم تو یار کندشمارهٔ ۹۷۴صبح پیش رخ تو دم نزندشمارهٔ ۹۷۵از دهانت سخن به کام رسدشمارهٔ ۹۷۶وقت آن شد که گل شکفته شودشمارهٔ ۹۷۷لب لعل تو جز به جان نبردشمارهٔ ۹۷۸از نکو بد نگو نمی آیدشمارهٔ ۹۷۹مدتی شد که یار می نایدشمارهٔ ۹۸۰شب که بادم ز سوی یار آمدشمارهٔ ۹۸۱هر کرا خال عنبرین باشدشمارهٔ ۹۸۲هر که را یاریار می افتدشمارهٔ ۹۸۳دیده با تو چو هم نظر گرددشمارهٔ ۹۸۴عاشق از سینه جان برون گیردشمارهٔ ۹۸۵با تو در سینه جان نمیگنجدشمارهٔ ۹۸۶شیوه کان ترک ماهرو داندشمارهٔ ۹۸۷دیده در خون سزای می بیندشمارهٔ ۹۸۸شحنه غم دواسپه می آیدشمارهٔ ۹۸۹دهنت را نفس نمی بیندشمارهٔ ۹۹۰اگر آن ماه مهربان گرددشمارهٔ ۹۹۱خم زلفت که مشک چین آمدشمارهٔ ۹۹۲دل ز روی تو دور نتوان کردشمارهٔ ۹۹۳دلبرم بی وفاست، چتوان کردشمارهٔ ۹۹۴با رخت شب چراغ نتوان کردشمارهٔ ۹۹۵آنچه یک چند آب حیوان کردشمارهٔ ۹۹۶دل بدین و بدو نخواهم دادشمارهٔ ۹۹۷دل با درد را کجا یابند؟شمارهٔ ۹۹۸شکن زلف باز خواهی کردشمارهٔ ۹۹۹مناز، ای بت چین، که چین هم نماندشمارهٔ ۱۰۰۰اگر دلبری چون تو جایی برآیدشمارهٔ ۱۰۰۱چو آن شوخ شب در دل زار گرددشمارهٔ ۱۰۰۲بدان دلفریبی که گیتی نمایدشمارهٔ ۱۰۰۳بر آن است جانم که ناگه برآیدشمارهٔ ۱۰۰۴ز من بشنو، ای دل که خوبان چه چیزند؟شمارهٔ ۱۰۰۵خوش آن شب که چشمم بر آن نای بودشمارهٔ ۱۰۰۶تو گر خویشتن را بخواهی نمودشمارهٔ ۱۰۰۷دو چشمت که تیر بلا می زندشمارهٔ ۱۰۰۸لبش در شکر خنده جان می بردشمارهٔ ۱۰۰۹دل از بند زلفت رها کی شود؟شمارهٔ ۱۰۱۰شبی آن پسر دل من ستد، اگر این طرف گذری کندشمارهٔ ۱۰۱۱تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسدشمارهٔ ۱۰۱۲از اشک من به کویت جز سرخ گل نرویدشمارهٔ ۱۰۱۳زلفت، صنما، تافته چندین چه نشیند؟شمارهٔ ۱۰۱۴اگر سرو من در چمن جا بگیردشمارهٔ ۱۰۱۵به هر جنبش که در زلفت ز باد صبحگاه افتدشمارهٔ ۱۰۱۶بیا ساقی و می در ده که گل در بوستان آمدشمارهٔ ۱۰۱۷هوایی خرم است و هر طرف باران همی باردشمارهٔ ۱۰۱۸هوایی خرم است و ابر لولوبار می باردشمارهٔ ۱۰۱۹چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشایدشمارهٔ ۱۰۲۰سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکدشمارهٔ ۱۰۲۱هوای بوستان خوش گشت و باده لطف جان داردشمارهٔ ۱۰۲۲دل از رخ تو به گل های تازه رو نرودشمارهٔ ۱۰۲۳رسید موسم عید و صلای می دردادشمارهٔ ۱۰۲۴آنی که از کرشمه و نازت سرشتهاندشمارهٔ ۱۰۲۵به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهندشمارهٔ ۱۰۲۶باز ابر آمد و بر سبزه درافشانی کردشمارهٔ ۱۰۲۷حد حسنت گر اهل دل بدانندشمارهٔ ۱۰۲۸خوش آن شبی که سرم زیر پای یار بماندشمارهٔ ۱۰۲۹دل شد ز دست و بر مژه از خون نشان بماندشمارهٔ ۱۰۳۰عشاق دل غمزده را شاد نخواهندشمارهٔ ۱۰۳۱عشاق هر شب از تو به خوناب خفته اندشمارهٔ ۱۰۳۲غارت عشقت رسید، رخت دل از ما ببردشمارهٔ ۱۰۳۳گر چه خوبان ز مه فزون باشندشمارهٔ ۱۰۳۴یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟شمارهٔ ۱۰۳۵آن مست ناز جان جهان که می رودشمارهٔ ۱۰۳۶ای اهل دل نخست ز جان ترک جان کنیدشمارهٔ ۱۰۳۷ببار باده روشن که صبح روی نمودشمارهٔ ۱۰۳۸پای ناز ارچه گهی جانب ما نگذاردشمارهٔ ۱۰۳۹تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟شمارهٔ ۱۰۴۰جهان به خواب و شبی چشم من نیاسایدشمارهٔ ۱۰۴۱ترکی که جست و جوی دل من جز او نبودشمارهٔ ۱۰۴۲چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شودشمارهٔ ۱۰۴۳دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشایدشمارهٔ ۱۰۴۴دلدار مرا بهره به جز غم نفرستادشمارهٔ ۱۰۴۵دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشدشمارهٔ ۱۰۴۶تو کز سوزم نهای واقف، دلت بر من نمیسوزدشمارهٔ ۱۰۴۷ز هجر سوخته شد جان من سپند تو بادشمارهٔ ۱۰۴۸صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شودشمارهٔ ۱۰۴۹غم کشت مرا آن بت نوشاد نیامدشمارهٔ ۱۰۵۰کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟شمارهٔ ۱۰۵۱گل آمد و ز دوست صبایی نمیرسدشمارهٔ ۱۰۵۲کسی که دیدن آن ترک باده نوش رودشمارهٔ ۱۰۵۳کسی که دیدن آن چشم خوابناک رودشمارهٔ ۱۰۵۴گذشت مجلس عیش و خمار می نرودشمارهٔ ۱۰۵۵ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟شمارهٔ ۱۰۵۶هوایی در سرم افتاده، جانم خاک خواهد شدشمارهٔ ۱۰۵۷همیشه از نمکت شور در جگر باشدشمارهٔ ۱۰۵۸از خط او نسخه سبزه به صحرا ببردشمارهٔ ۱۰۵۹در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهدشمارهٔ ۱۰۶۰ز دوری تو چو خونابه من افزون شدشمارهٔ ۱۰۶۱شبی گر آن پسر نازنین به ما برسدشمارهٔ ۱۰۶۲گر حسن تو آفاق پر آوازه نداردشمارهٔ ۱۰۶۳چون گشادی دهان شکر خندشمارهٔ ۱۰۶۴به ره جولان که دی سلطان من زدشمارهٔ ۱۰۶۵حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسدشمارهٔ ۱۰۶۶اگر از خطت سبزه صحرا بگیردشمارهٔ ۱۰۶۷مهری که بود با منت، آن گوییا نبودشمارهٔ ۱۰۶۸سوار چابک من پیش چشم من مگذرشمارهٔ ۱۰۶۹امروز که از باران شد سبزه رعنا ترشمارهٔ ۱۰۷۰بیا، جانا، رضای من نگهدارشمارهٔ ۱۰۷۱نگارا، چشم رحمت سوی من دارشمارهٔ ۱۰۷۲مسلمانان، گرفتارم گرفتارشمارهٔ ۱۰۷۳چنان چشمی ز رویم دور می دارشمارهٔ ۱۰۷۴ای دل، ز بتان دو دیده برگیرشمارهٔ ۱۰۷۵ای لعل لبت چو بر شکر شیرشمارهٔ ۱۰۷۶ای بر دلم از فراق صدبارشمارهٔ ۱۰۷۷ای شمع، رخ تو مطلع نورشمارهٔ ۱۰۷۸در سینه دارم کوه غم، داند اگر یار این قدرشمارهٔ ۱۰۷۹جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسرشمارهٔ ۱۰۸۰صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگرشمارهٔ ۱۰۸۱ای از تو خوبان خورده خون تو از همه خونخواره ترشمارهٔ ۱۰۸۲ماه ندیدی ار دلا، یار چو ماه من نگرشمارهٔ ۱۰۸۳ای به تپیدن از تو دل، هوش که می بری مبرشمارهٔ ۱۰۸۴گر تو کلاه کج نهی، هوش ز ما شود مگرشمارهٔ ۱۰۸۵ای ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دارشمارهٔ ۱۰۸۶ای چراغ جانم از شمع جمالت نور دارشمارهٔ ۱۰۸۷یا رب، این ماییم از آن جان و جهان افتاده دورشمارهٔ ۱۰۸۸گر هنر داری مرنج، ار کم نشینی بر ستورشمارهٔ ۱۰۸۹یا رب، آن رویست یا گلبرگ خندان در نظرشمارهٔ ۱۰۹۰ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگرشمارهٔ ۱۰۹۱پرتو خورشید بین تابنده از روی قمرشمارهٔ ۱۰۹۲می نیاید چشم من بر آستان او گذرشمارهٔ ۱۰۹۳خوش بود باده گلرنگ در ایام بهارشمارهٔ ۱۰۹۴یکی امروز سر زلف پریشان بگذارشمارهٔ ۱۰۹۵زلفت از باد دگر باشد و از شانه دگرشمارهٔ ۱۰۹۶گر زمین جان برود، باد هوایی کم گیرشمارهٔ ۱۰۹۷سر به کوی عشق غلتانیده گیرشمارهٔ ۱۰۹۸ای رخت از مه جهان آرای ترشمارهٔ ۱۰۹۹با تو در سینه نفس را چه گذرشمارهٔ ۱۱۰۰در عشق باز خود را دیوانه کردم از سرشمارهٔ ۱۱۰۱جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگرشمارهٔ ۱۱۰۲ای باد صبحدم، خبر آشنا بیارشمارهٔ ۱۱۰۳ای دل، ازین خرابه وحشت کرانه گیرشمارهٔ ۱۱۰۴ای شهسوار، دست به سوی عنان مبرشمارهٔ ۱۱۰۵از چشم تو که هست ز تو جان شکارترشمارهٔ ۱۱۰۶هر شب منم ز هجر پریشان و دیده ترشمارهٔ ۱۱۰۷نه نرگس است ز چشم خوش تو عربده جوترشمارهٔ ۱۱۰۸رضای من طلب امشب، طریق ناز مگیرشمارهٔ ۱۱۰۹قمر برید ز من مهر و من خراب قمرشمارهٔ ۱۱۱۰منم به خانه، تن اینجا و جان به جای دگرشمارهٔ ۱۱۱۱رخ گل خوش است و از وی رخت، ای نگار، خوش ترشمارهٔ ۱۱۱۲سپیده دم که گهربار بر در گلزارشمارهٔ ۱۱۱۳آراست همه عرصه آفاق به زیورشمارهٔ ۱۱۱۴ای سرم را به خاک پات نیازشمارهٔ ۱۱۱۵فزون شد عشق جانان روز تا روزشمارهٔ ۱۱۱۶ز من چو دل ربودی رفت جان نیزشمارهٔ ۱۱۱۷گشادی چشم خواب آلود را بازشمارهٔ ۱۱۱۸بر جان من شکسته دل بازشمارهٔ ۱۱۱۹مبتلا شد چون دل مسکین به زلف یار بازشمارهٔ ۱۱۲۰در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوزشمارهٔ ۱۱۲۱مست من چون جرعه نوشی، باده ای بر من بریزشمارهٔ ۱۱۲۲سویم آن نرگس بی خواب نبیند هرگزشمارهٔ ۱۱۲۳رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروزشمارهٔ ۱۱۲۴دل ز تن بردی و در جانی هنوزشمارهٔ ۱۱۲۵تن پیر گشت و آرزوی دل جوان هنوزشمارهٔ ۱۱۲۶افتادگان راه توییم از سر نیازشمارهٔ ۱۱۲۷کجا بود من مدهوش را حضور نماز!شمارهٔ ۱۱۲۸خیال دوست به چشم من اندر آمد بازشمارهٔ ۱۱۲۹دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیزشمارهٔ ۱۱۳۰نازنینان و چاربالش نازشمارهٔ ۱۱۳۱شب زلف تو شد نشانه روزشمارهٔ ۱۱۳۲باد نوروز آمد و درهای بستان کرده بازشمارهٔ ۱۱۳۳بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت بازشمارهٔ ۱۱۳۴یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ سازشمارهٔ ۱۱۳۵بر جمالت همچنان من عاشق زارم هنوزشمارهٔ ۱۱۳۶با پسته میگون تو شکر چه کند کس؟شمارهٔ ۱۱۳۷کار دلم از دست شد، ای دلربا، فریادرسشمارهٔ ۱۱۳۸بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساسشمارهٔ ۱۱۳۹خرابی من از آن چشم پر خماری پرسشمارهٔ ۱۱۴۰دل ببردی به جنگجویی و بسشمارهٔ ۱۱۴۱ای ز تو کارسازی همه کسشمارهٔ ۱۱۴۲تعالی الله، چه دولت داشتم دوششمارهٔ ۱۱۴۳مرا کاری ست مشکل با دل خویششمارهٔ ۱۱۴۴دل من برد، نتوان یافت بازششمارهٔ ۱۱۴۵دل من چون شود دور از وثاقششمارهٔ ۱۱۴۶اگر چه پرسش من نیست رایششمارهٔ ۱۱۴۷ماییم و شبی و یار در پیششمارهٔ ۱۱۴۸دزدانه در آمد از درم دوششمارهٔ ۱۱۴۹ای زده ناوکم به جان، یک دو سه چار و پنج و شششمارهٔ ۱۱۵۰پیش چشم خود مگو، گر با تو گویم سوز خویششمارهٔ ۱۱۵۱گر نه من دیوانه گشتم زین دل بدنام خویششمارهٔ ۱۱۵۲سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویششمارهٔ ۱۱۵۳ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویششمارهٔ ۱۱۵۴گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباششمارهٔ ۱۱۵۵مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوششمارهٔ ۱۱۵۶دل که برد از ما اگر چه مبتلا می داردششمارهٔ ۱۱۵۷ما به جان درمانده و دل سوی ما می خواندششمارهٔ ۱۱۵۸مشک تر بر مه پراکندی و شب میخوانیششمارهٔ ۱۱۵۹دوش ما بودیم و جام باده و مهتاب خوششمارهٔ ۱۱۶۰خوش رفیقی او که گه گه در نظر می آیدششمارهٔ ۱۱۶۱آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنششمارهٔ ۱۱۶۲شد دل من خون ز داغ هجر او یارب کیششمارهٔ ۱۱۶۳صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوششمارهٔ ۱۱۶۴نام سرچشمه حیوان چه بری با دهنش؟شمارهٔ ۱۱۶۵آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوششمارهٔ ۱۱۶۶از خدنگ غمزه دلدوز خویششمارهٔ ۱۱۶۷زلف تو هر موی و بادی در سرششمارهٔ ۱۱۶۸آنکه از جان دوست تر می دارمششمارهٔ ۱۱۶۹ای لب چون شکرت چشمه نوششمارهٔ ۱۱۷۰شاد باش، ای شب فرخنده دوششمارهٔ ۱۱۷۱رغم آن دل که نگه دارندششمارهٔ ۱۱۷۲خلق به هر کار و من برسر سودای خویششمارهٔ ۱۱۷۳مستی گرفت شیوه آن چشم پر خمارششمارهٔ ۱۱۷۴خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینششمارهٔ ۱۱۷۵دیدم چو آفتابی در سایه کلاهششمارهٔ ۱۱۷۶چندین شبم گذشت به کنج خراب خویششمارهٔ ۱۱۷۷شبها من و دلی و غمی بهر جان خویششمارهٔ ۱۱۷۸ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوششمارهٔ ۱۱۷۹دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمششمارهٔ ۱۱۸۰هر بامداد تا به شبم بر سر رهششمارهٔ ۱۱۸۱فرشته می ننویسد گناه دم به دمششمارهٔ ۱۱۸۲گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمششمارهٔ ۱۱۸۳ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمششمارهٔ ۱۱۸۴قبا و پیرهن او که می رسد به تنششمارهٔ ۱۱۸۵کرشمه های سر زلف در بنا گوشششمارهٔ ۱۱۸۶کسی که هست نظر بر جمال میمونششمارهٔ ۱۱۸۷نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویششمارهٔ ۱۱۸۸شد آن که پای مرا بوسه می زند او باششمارهٔ ۱۱۸۹ترک من، سر مکش ز پرده خویششمارهٔ ۱۱۹۰باغ بشکفت و سوری و سمنششمارهٔ ۱۱۹۱رفت دل، نیست روشنم حالششمارهٔ ۱۱۹۲لب نگر وان دهان خندانششمارهٔ ۱۱۹۳سوار من از من عنان در مکششمارهٔ ۱۱۹۴آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموششمارهٔ ۱۱۹۵او می رود و عاشق مسکین گرانششمارهٔ ۱۱۹۶به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانششمارهٔ ۱۱۹۷خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونششمارهٔ ۱۱۹۸دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویششمارهٔ ۱۱۹۹زلفت که باد از هر طرف گه گه پریشان داردششمارهٔ ۱۲۰۰گه گه نظری باز مدار از من درویششمارهٔ ۱۲۰۱نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادششمارهٔ ۱۲۰۲گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندششمارهٔ ۱۲۰۳هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویششمارهٔ ۱۲۰۴دیده را زان سبزه نو رسته نوروزی ببخششمارهٔ ۱۲۰۵غم دل زان خورم کانجاست آن بالای چون سیمششمارهٔ ۱۲۰۶آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوششمارهٔ ۱۲۰۷چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خطشمارهٔ ۱۲۰۸تا شد ز مطلع غیب خورشید حسن طالعشمارهٔ ۱۲۰۹چو مهر می کند از مشرق پیاله طلوعشمارهٔ ۱۲۱۰گل ز بیم باد زیر پرده می دارد چراغشمارهٔ ۱۲۱۱شاه حسنی وز متاع نیکوان داری فراغشمارهٔ ۱۲۱۲دی می گذشت و سوی او دلها روان از هر طرفشمارهٔ ۱۲۱۳دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرفشمارهٔ ۱۲۱۴ای ز سودای تو در دل رونق بازار عشقشمارهٔ ۱۲۱۵رسید دوش ندایی ازین بلند رواقشمارهٔ ۱۲۱۶دو چشمت آفت دلهاست هر یکشمارهٔ ۱۲۱۷ای باد، لطفی کن برو در کوی جانان ساکنکشمارهٔ ۱۲۱۸بوستان جلوه در گرفت اینکشمارهٔ ۱۲۱۹ترک سفید روی و سیه چشم و لاله رنگشمارهٔ ۱۲۲۰دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دلشمارهٔ ۱۲۲۱خهی در هر نظر چون خویش مقبولشمارهٔ ۱۲۲۲مرا بهرت خصومتهاست با دلشمارهٔ ۱۲۲۳نگارا، صحبت از اغیار بگسلشمارهٔ ۱۲۲۴زهی زلفت شکسته نرخ سنبلشمارهٔ ۱۲۲۵مسلمانان برفت از دست من دلشمارهٔ ۱۲۲۶خیز که جلوه می کند چهره دلگشای گلشمارهٔ ۱۲۲۷ترک من رفتم ز کویت گر ز من گشتی ملولشمارهٔ ۱۲۲۸میرود یار و مرا آزار میماند به دلشمارهٔ ۱۲۲۹من مسکین چه کنم، پیش که گویم غم دل؟شمارهٔ ۱۲۳۰رسته بودم مه من چندگه از زاری دلشمارهٔ ۱۲۳۱ای فرق تا به پای همه آرزوی دلشمارهٔ ۱۲۳۲من نخواهم برد جان از دست دلشمارهٔ ۱۲۳۳مده پندم که من در سینه سودایی دگر دارمشمارهٔ ۱۲۳۴همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارمشمارهٔ ۱۲۳۵من این آه جگر سوز از دل پیمان شکن دارمشمارهٔ ۱۲۳۶برون آ اندکی، جانا که بسیار آرزو دارمشمارهٔ ۱۲۳۷به یاد دیدن روی تو گلزار آرزو دارمشمارهٔ ۱۲۳۸من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمین دارمشمارهٔ ۱۲۳۹نترسم از بلا چون دیده بر رخساره ای دارمشمارهٔ ۱۲۴۰شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارمشمارهٔ ۱۲۴۱به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارمشمارهٔ ۱۲۴۲من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانمشمارهٔ ۱۲۴۳تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانمشمارهٔ ۱۲۴۴چو خواهم با تو حال خود بگویم، جا نمی یابمشمارهٔ ۱۲۴۵همیشه در فراقت با دل افگار می گریمشمارهٔ ۱۲۴۶خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویمشمارهٔ ۱۲۴۷بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسمشمارهٔ ۱۲۴۸همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندمشمارهٔ ۱۲۴۹تو سر مستی و من عاشق، بیا تا با تو در غلتمشمارهٔ ۱۲۵۰نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینمشمارهٔ ۱۲۵۱چمن چون بوی تو آرد، به بویت در چمن میرمشمارهٔ ۱۲۵۲سواره آمدی و صید خود کردی دل و تن همشمارهٔ ۱۲۵۳ندانم کیست اندر دل که در جان می خلد بازمشمارهٔ ۱۲۵۴ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزمشمارهٔ ۱۲۵۵ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟شمارهٔ ۱۲۵۶بدو بودم شبی، افسانه آن شب بگوییدمشمارهٔ ۱۲۵۷نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانمشمارهٔ ۱۲۵۸چو دادی مژده این نعمتم کت روی بنمایمشمارهٔ ۱۲۵۹سرو منی و از دل بستان خودت خوانمشمارهٔ ۱۲۶۰سودای سر زلفت کاندر دل و جان دارمشمارهٔ ۱۲۶۱ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویمشمارهٔ ۱۲۶۲در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانمشمارهٔ ۱۲۶۳نبض دل شوریده رنجور گرفتیمشمارهٔ ۱۲۶۴ما ترک رضای دل خودکام گرفتیمشمارهٔ ۱۲۶۵آن نرگس پر ناز و جفا را ز که دانیم؟شمارهٔ ۱۲۶۶ما از هوس روی بتان باز نیاییمشمارهٔ ۱۲۶۷جان زحمت خود برد و به جانان نرسیدیمشمارهٔ ۱۲۶۸عمری شد و ما عاشق و دیوانه بماندیمشمارهٔ ۱۲۶۹صافی مده، ای دوست که ما درد کشانیمشمارهٔ ۱۲۷۰ای از نظرم رفته، نظر سوی که دارم؟شمارهٔ ۱۲۷۱عاشق شدم و محرم این کار ندارمشمارهٔ ۱۲۷۲گمراه شدم، ره سوی جانان ز که پرسم؟شمارهٔ ۱۲۷۳یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟شمارهٔ ۱۲۷۴هر دم غم خود با دل افگار بگویمشمارهٔ ۱۲۷۵زین پای ادب نیست که در کوی تو آیمشمارهٔ ۱۲۷۶بیا ساقی که ما در می فتادیمشمارهٔ ۱۲۷۷به رخ خاک درت رفتیم و رفتیمشمارهٔ ۱۲۷۸همی دزدی ز من اندام چون سیمشمارهٔ ۱۲۷۹سفر کردند یاران جان ما همشمارهٔ ۱۲۸۰ببستی چشم من ز افسون زبان همشمارهٔ ۱۲۸۱بتی هر روز بر دل میر سازمشمارهٔ ۱۲۸۲خیالت بر دل خود شاه سازمشمارهٔ ۱۲۸۳ز هر موی تو دل در بند دارمشمارهٔ ۱۲۸۴مرا دل ده که من سنگی ندارمشمارهٔ ۱۲۸۵غمت با این و با آن گفتم، نگفتمشمارهٔ ۱۲۸۶شبی در کوی آن مه روی رفتمشمارهٔ ۱۲۸۷به دست باد، کان سو جان فرستمشمارهٔ ۱۲۸۸پری رویی که من حیران اویمشمارهٔ ۱۲۸۹دل بی عشق را من دل نگویمشمارهٔ ۱۲۹۰ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟شمارهٔ ۱۲۹۱نهانی چند سوی یار بینمشمارهٔ ۱۲۹۲منت هر شب که گرد کوی گردمشمارهٔ ۱۲۹۳ز تو صد فتنه بر جان پیش دیدمشمارهٔ ۱۲۹۴لبالب کن قدح ساقی که مستمشمارهٔ ۱۲۹۵بیا، جانا، که جانت را بمیرمشمارهٔ ۱۲۹۶نمی داند مه نامهربانمشمارهٔ ۱۲۹۷امشب سوی دوست راه گیریمشمارهٔ ۱۲۹۸ما دلشدگان بیقراریمشمارهٔ ۱۲۹۹از دست غمت به ناله ماییمشمارهٔ ۱۳۰۰ما عاشق روی نیکوانیمشمارهٔ ۱۳۰۱آن مرغ که بود زیرکش نامشمارهٔ ۱۳۰۲نه دست رسی به یار دارمشمارهٔ ۱۳۰۳من کشته روی یار خویشمشمارهٔ ۱۳۰۴ای روی تو عمر جاودانمشمارهٔ ۱۳۰۵من عاشق آن رخ چو ماهمشمارهٔ ۱۳۰۶ای گریه، ترا چه شکر گویم؟شمارهٔ ۱۳۰۷زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدمشمارهٔ ۱۳۰۸یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدمشمارهٔ ۱۳۰۹مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده امشمارهٔ ۱۳۱۰امشب میان نوخطان سرمست و غلتان بوده امشمارهٔ ۱۳۱۱اینک به کوی یار خود من بهر مردن می رومشمارهٔ ۱۳۱۲از غمزه ناوکزن شدی، آماجگاهت دل کنمشمارهٔ ۱۳۱۳بسیار خواهم از نظر تا روی او یکسو کنمشمارهٔ ۱۳۱۴هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرمشمارهٔ ۱۳۱۵جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟شمارهٔ ۱۳۱۶خواهم دل خون گشته را از دست تو در خون کشمشمارهٔ ۱۳۱۷یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتمشمارهٔ ۱۳۱۸باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتمشمارهٔ ۱۳۱۹دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه همشمارهٔ ۱۳۲۰هر سحری به کوی تو شعله وای خود کشمشمارهٔ ۱۳۲۱بر در تو ز دشمنان گر چه که صد جفا کشمشمارهٔ ۱۳۲۲آن نه منم که از جفا دست ز یار در کشمشمارهٔ ۱۳۲۳ملکت عشق ملک شد از کرم الهیمشمارهٔ ۱۳۲۴گر گلی ندهی ز باغ خود به خاری هم خوشیمشمارهٔ ۱۳۲۵ای خوش آن روزی که ما با یار خود خوش بوده ایمشمارهٔ ۱۳۲۶ما گرفتار غم و از خویشتن واماندهایمشمارهٔ ۱۳۲۷باده در ره، ساقیا، تا جای در جانش کنیمشمارهٔ ۱۳۲۸ای سفر کرده ز چشم و در دل و جانی مقیمشمارهٔ ۱۳۲۹گر گذر افتد ترا در کوی جانان، ای نسیمشمارهٔ ۱۳۳۰هر شبی چون یاد آن رخسار گلناری کنمشمارهٔ ۱۳۳۱بخت گویم نیست تا پیش تو سربازی کنمشمارهٔ ۱۳۳۲بخت اگر یاری دهد چون جان در آغوشش کنمشمارهٔ ۱۳۳۳منزل عشقت که من پوشیده در جان میکنمشمارهٔ ۱۳۳۴سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟شمارهٔ ۱۳۳۵عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنمشمارهٔ ۱۳۳۶یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشمشمارهٔ ۱۳۳۷نی مجال آن که او را از دل خود برکشمشمارهٔ ۱۳۳۸ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتمشمارهٔ ۱۳۳۹خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتمشمارهٔ ۱۳۴۰یاد باد آن کز لبش هر لحظه جامی داشتمشمارهٔ ۱۳۴۱دوش من روی چو ماه آشنایی دیده امشمارهٔ ۱۳۴۲من که دور از دوستان وز یار دور افتاده امشمارهٔ ۱۳۴۳این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدمشمارهٔ ۱۳۴۴باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهمشمارهٔ ۱۳۴۵نکنم ز عشق تو به که سر گناه دارمشمارهٔ ۱۳۴۶شب من سیه شد از غم، مه من کجات جویم؟شمارهٔ ۱۳۴۷ز تو نعمت است و راحت لب شکرین و رو همشمارهٔ ۱۳۴۸نفسی برون ندادم که حدیث دل نگفتمشمارهٔ ۱۳۴۹وقت آن است که ما رو به خرابات نهیمشمارهٔ ۱۳۵۰عهدها را گه آن شد که ز سر تازه کنیمشمارهٔ ۱۳۵۱ما به کوی تو سگانیم و به راه تو خسیمشمارهٔ ۱۳۵۲فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنمشمارهٔ ۱۳۵۳ای خوش آن دم که سخنهای تو در گوش کنمشمارهٔ ۱۳۵۴پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنمشمارهٔ ۱۳۵۵من اگر بر در تو هر شبی افغان نکنمشمارهٔ ۱۳۵۶بی تو جان رفت و به تن باز نیاید، چه کنم؟شمارهٔ ۱۳۵۷التفاتی به من آن ماه ندارد، چه کنم؟شمارهٔ ۱۳۵۸هر شب از دست غمت دیده و دل خون شودمشمارهٔ ۱۳۵۹سوی من بین که ز هجرت به گداز آمدهامشمارهٔ ۱۳۶۰بی تو امید ندارم که زمانی بزیمشمارهٔ ۱۳۶۱بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برمشمارهٔ ۱۳۶۲من و گنج غم و در سینه همان سیم تنمشمارهٔ ۱۳۶۳خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینمشمارهٔ ۱۳۶۴یارب، آن روز بیابم که جمالت بینمشمارهٔ ۱۳۶۵حال خود باز بر آیین دگر می بینمشمارهٔ ۱۳۶۶می گذشتی و به سویت نگران می دیدمشمارهٔ ۱۳۶۷مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارمشمارهٔ ۱۳۶۸گر چه از عقل و دیده و جان برخیزمشمارهٔ ۱۳۶۹کس بدین روز مبادا که من بد روزمشمارهٔ ۱۳۷۰دل آواره به جایی ست که من می دانمشمارهٔ ۱۳۷۱دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستمشمارهٔ ۱۳۷۲سبزه ها نو می دمد بیرون رویمشمارهٔ ۱۳۷۳ای به چشم تو خمار و خواب همشمارهٔ ۱۳۷۴ای رخت چون ماه و از مه بیش همشمارهٔ ۱۳۷۵در فراقت زندگانی چون کنم؟شمارهٔ ۱۳۷۶باز با درد جدایی چون کنم؟شمارهٔ ۱۳۷۷بر جمالت مبتلایم، چون کنم؟شمارهٔ ۱۳۷۸میزنی تو غمزه، من جان می کنمشمارهٔ ۱۳۷۹راز دل پوشیده با جانان برمشمارهٔ ۱۳۸۰دوش رخ بر آستانش سوده امشمارهٔ ۱۳۸۱هر شبی با گریه های خود خوشمشمارهٔ ۱۳۸۲توبه دیرینه را می بشکنمشمارهٔ ۱۳۸۳دلبرا، در جان نشین، فی العین همشمارهٔ ۱۳۸۴از دو زلف تو شکن وام کنمشمارهٔ ۱۳۸۵خم آن طره دلبند کشمشمارهٔ ۱۳۸۶گر سخن زان قد رعنا گویمشمارهٔ ۱۳۸۷روی تو ماه سما می گوییمشمارهٔ ۱۳۸۸من عاشقم، نه رعنا، کز دوست کام خواهمشمارهٔ ۱۳۸۹ابر بهار باران، وین چشم خونفشان همشمارهٔ ۱۳۹۰از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانمشمارهٔ ۱۳۹۱جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرمشمارهٔ ۱۳۹۲از دست دل بر آنم کز جان خود بشورمشمارهٔ ۱۳۹۳چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزمشمارهٔ ۱۳۹۴کاری چو برنیاید از آه صبح خیزمشمارهٔ ۱۳۹۵رفتیم ما و دل به یکی سو گذاشتیمشمارهٔ ۱۳۹۶هر دم گذر به کوی و سرایی که ما کنیمشمارهٔ ۱۳۹۷هر شب به کوی وصل تو دزدیده ره کنیمشمارهٔ ۱۳۹۸ما عافیت نثار ره درد کرده ایمشمارهٔ ۱۳۹۹رحمی که بر در تو غریب اوفتادهامشمارهٔ ۱۴۰۰تا دامن از بساط جهان در کشیده ایمشمارهٔ ۱۴۰۱خیز، ای به دل نشسته که بیدل نشسته ایمشمارهٔ ۱۴۰۲بخرام تا به زیر قدم پی سپر شویمشمارهٔ ۱۴۰۳می خواستم که روزه گشایم نماز شامشمارهٔ ۱۴۰۴از طره تو جز ره سودا نیافتمشمارهٔ ۱۴۰۵عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتمشمارهٔ ۱۴۰۶هرگز ز دور چرخ وفایی نیافتمشمارهٔ ۱۴۰۷شب تا به روز خون جگر نوش کرده امشمارهٔ ۱۴۰۸اول به سینه بهر غمت جای کرده امشمارهٔ ۱۴۰۹هر شب فتاده بر در تو خاک در خورمشمارهٔ ۱۴۱۰تلخاب حسرت است هر آبی که من خورمشمارهٔ ۱۴۱۱امشب من آن نیم که فغان را فرو برمشمارهٔ ۱۴۱۲هر شب به دل تصور نازش فرو برمشمارهٔ ۱۴۱۳فریاد از این جفا که من از یار می کشمشمارهٔ ۱۴۱۴چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشمشمارهٔ ۱۴۱۵نی پای آن که از سر کویت سفر کنمشمارهٔ ۱۴۱۶هر روز دیده بر ره یاد صبا نهمشمارهٔ ۱۴۱۷با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟شمارهٔ ۱۴۱۸ای دیده، پای شو که بر یار می رومشمارهٔ ۱۴۱۹دل داده ام به دلبر و جانی خریده امشمارهٔ ۱۴۲۰گر خود سخن ز زهره و از ماه بشنومشمارهٔ ۱۴۲۱رو زردی از من است ز چشم سیه گرمشمارهٔ ۱۴۲۲اگر نه روی تو ببینم، به ماهتاب نبینمشمارهٔ ۱۴۲۳کرشمه کردنت ار چه بلاست، باز ندارمشمارهٔ ۱۴۲۴برفت عمر و به سوی خدای روی نکردمشمارهٔ ۱۴۲۵خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستمشمارهٔ ۱۴۲۶گذشت عمر و دمی در رخ تو سیر ندیدمشمارهٔ ۱۴۲۷اگر ز من بروی، تاب دوری تو ندارمشمارهٔ ۱۴۲۸کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانمشمارهٔ ۱۴۲۹دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟شمارهٔ ۱۴۳۰بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویمشمارهٔ ۱۴۳۱نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویمشمارهٔ ۱۴۳۲غمم بکشت که از یار ماندهام، چه کنم؟شمارهٔ ۱۴۳۳برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟شمارهٔ ۱۴۳۴گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟شمارهٔ ۱۴۳۵برابر لب او انگبین چگونه کنم؟شمارهٔ ۱۴۳۶گر آشکار حدیث نهان خویش کنمشمارهٔ ۱۴۳۷نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنمشمارهٔ ۱۴۳۸نه یار وعده بوس و کنار می کندمشمارهٔ ۱۴۳۹من آن نیم که به عمر از وفای خود برومشمارهٔ ۱۴۴۰ببین که باز به دست تو اوفتاد دلمشمارهٔ ۱۴۴۱شکست پشت من از بار غم، چه چاره کنم؟شمارهٔ ۱۴۴۲گذشت باز بدین سوی ترک کج کلهمشمارهٔ ۱۴۴۳زبان نماند، ز لعلت سخن کجا یابم؟شمارهٔ ۱۴۴۴کجات جویم و گر جویمت، کجا یابم؟شمارهٔ ۱۴۴۵کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟شمارهٔ ۱۴۴۶به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابمشمارهٔ ۱۴۴۷من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتمشمارهٔ ۱۴۴۸نبودی آن که منت دلنواز می گفتمشمارهٔ ۱۴۴۹بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردمشمارهٔ ۱۴۵۰توانم از همه خوبان نظر بگردانمشمارهٔ ۱۴۵۱خراب گشتم و با خویش بس نمی آیمشمارهٔ ۱۴۵۲منم که بی به تو صد گونه داغ می سوزمشمارهٔ ۱۴۵۳همه شب از تو به دیوار خانه غم گویمشمارهٔ ۱۴۵۴رخی که بر کف پای تو سیم تن مالمشمارهٔ ۱۴۵۵اگر چه از تو دل خسته و غمین دارمشمارهٔ ۱۴۵۶نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانمشمارهٔ ۱۴۵۷نیامده ست به چشم آدمی بدین سانمشمارهٔ ۱۴۵۸چنین که غمزه خوبان نشست در کینمشمارهٔ ۱۴۵۹چو من ز دوست به داغ درونه خرسندمشمارهٔ ۱۴۶۰به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارمشمارهٔ ۱۴۶۱به دیدنت که من خو گرفته می آیمشمارهٔ ۱۴۶۲ما که در راه غم قدم زده ایمشمارهٔ ۱۴۶۳ما در این شهر پای بند توایمشمارهٔ ۱۴۶۴غم کُشی چند یار خویش کنمشمارهٔ ۱۴۶۵خیز تا باده در پیاله کنیمشمارهٔ ۱۴۶۶هر شب از شوق جامه پاره کنمشمارهٔ ۱۴۶۷چون شکر زان دو لعل تر بکنمشمارهٔ ۱۴۶۸جان من از غمت چنان شده امشمارهٔ ۱۴۶۹گر در وصل را گشاد دهیمشمارهٔ ۱۴۷۰تیغ برکش که تا ز سر برهیمشمارهٔ ۱۴۷۱گل دل تازه گردد از دم خمشمارهٔ ۱۴۷۲این تویی تا به خواب میبینمشمارهٔ ۱۴۷۳رویت، ای نازنین، که می بینمشمارهٔ ۱۴۷۴دوش می رفت و آه می کردمشمارهٔ ۱۴۷۵دل به زلفت سپردم و رفتمشمارهٔ ۱۴۷۶دل ز مهر تو در که پیوندم؟شمارهٔ ۱۴۷۷من اگر دوستت همی دارمشمارهٔ ۱۴۷۸ای وجود تو دیده جانمشمارهٔ ۱۴۷۹سحرگه که بیدار گردیده بودمشمارهٔ ۱۴۸۰من از دست دل دوش دیوانه بودمشمارهٔ ۱۴۸۱من آن ترک طناز را می شناسمشمارهٔ ۱۴۸۲ز عشقت من خسته جان می خراشمشمارهٔ ۱۴۸۳گذشت آن که من صبر و دین داشتمشمارهٔ ۱۴۸۴چو نام تو در نامهای دیدهامشمارهٔ ۱۴۸۵بیا تا بی گل و صهبا نباشیمشمارهٔ ۱۴۸۶بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردمشمارهٔ ۱۴۸۷دوستان در ره دل سنگ گران است تنمشمارهٔ ۱۴۸۸گر رسم روزی به تو نوآشنایی ها کنمشمارهٔ ۱۴۸۹چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشمشمارهٔ ۱۴۹۰ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستمشمارهٔ ۱۴۹۱عاشق شدم، با یار بدعهد وغا کردمشمارهٔ ۱۴۹۲زین پس سر آن نیست که من زهد فروشمشمارهٔ ۱۴۹۳گر من به کمند تو گرفتار نباشمشمارهٔ ۱۴۹۴چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشمشمارهٔ ۱۴۹۵عشقت نصیب من همه غم داد، درد همشمارهٔ ۱۴۹۶ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانمشمارهٔ ۱۴۹۷دریاب که من طاقت هجر تو ندارمشمارهٔ ۱۴۹۸ابر می بارد و من بار سفر می بندمشمارهٔ ۱۴۹۹مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهمشمارهٔ ۱۵۰۰باز این دل من رو به که آورد، ندانم؟شمارهٔ ۱۵۰۱وقتی ازین پیش تر خوشدلیی داشتیمشمارهٔ ۱۵۰۲بس به مویت اسیر شد جانمشمارهٔ ۱۵۰۳از پس عمر شبی هم نفس یار شدمشمارهٔ ۱۵۰۴از آن لب می وزد بویی و بوی خون ناب است اینشمارهٔ ۱۵۰۵غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟شمارهٔ ۱۵۰۶همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست اینشمارهٔ ۱۵۰۷شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست اینشمارهٔ ۱۵۰۸درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کنشمارهٔ ۱۵۰۹بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردنشمارهٔ ۱۵۱۰زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردنشمارهٔ ۱۵۱۱مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردانشمارهٔ ۱۵۱۲شبی با ما خیال خویشتن را میهمان گردانشمارهٔ ۱۵۱۳وصیت می کنم، گر بشنود ابرو کمان منشمارهٔ ۱۵۱۴ندارم روزی از رویت به جز حیرت گه دیدنشمارهٔ ۱۵۱۵مخند از درد من، جانا، نه بر بازی ست آه منشمارهٔ ۱۵۱۶با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردنشمارهٔ ۱۵۱۷گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردنشمارهٔ ۱۵۱۸یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست اینشمارهٔ ۱۵۱۹مبارک باد، ماه روزه داران!شمارهٔ ۱۵۲۰خمار و خواب و چشم کافرش بینشمارهٔ ۱۵۲۱برآمد ماه عید از اوج گردونشمارهٔ ۱۵۲۲شبی بخرام و مه را کار بشکنشمارهٔ ۱۵۲۳خوش آمد با توام دیدار کردنشمارهٔ ۱۵۲۴بر آن رویی که نتوان می گرفتنشمارهٔ ۱۵۲۵نه بی یادت برآید یک دم از منشمارهٔ ۱۵۲۶روزی که به عالم است شب دانشمارهٔ ۱۵۲۷از همچو تویی برید نتوانشمارهٔ ۱۵۲۸ای میر همه شکر فروشانشمارهٔ ۱۵۲۹زین خوش پسران و شکل ایشانشمارهٔ ۱۵۳۰ای آرزوی امیدوارانشمارهٔ ۱۵۳۱سر مست رود چو در گلستانشمارهٔ ۱۵۳۲تا از بر تو جدا شدم منشمارهٔ ۱۵۳۳جانا، گذری به بوستان کنشمارهٔ ۱۵۳۴یک دم فراموشم نه ای، گر چه نیاری یاد منشمارهٔ ۱۵۳۵سودای خوبان کم نشد، زین جان غم فرسود منشمارهٔ ۱۵۳۶ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار منشمارهٔ ۱۵۳۷ماه هلال ابروی من عقل مرا شیدا مکنشمارهٔ ۱۵۳۸مانا که بگشاید دلم، بندی ز گیسو باز کنشمارهٔ ۱۵۳۹هر مجلسی و ساقیی، من در خمار خویشتنشمارهٔ ۱۵۴۰خونی ز چشمم می رود، در انتظار کیست این؟شمارهٔ ۱۵۴۱آمد بهار، ای یار من، بشکفت گلها در چمنشمارهٔ ۱۵۴۲بالای تست این پیش من یا سرو بستا نیست اینشمارهٔ ۱۵۴۳ز اندازه بگذشت آرزو، طاقت ندارم بیش از اینشمارهٔ ۱۵۴۴خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببینشمارهٔ ۱۵۴۵خواب ز چشم من بشد، چشم تو بست خواب منشمارهٔ ۱۵۴۶آفت زهد و توبه شد ترک شرابخوار منشمارهٔ ۱۵۴۷گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان منشمارهٔ ۱۵۴۸تنگ نبات چون بود، لب بگشا که هم چنینشمارهٔ ۱۵۴۹رفتی و شد بی تو جانم زار، باز آی و ببینشمارهٔ ۱۵۵۰آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببینشمارهٔ ۱۵۵۱آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببینشمارهٔ ۱۵۵۲صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست اینشمارهٔ ۱۵۵۳ای به کویت هر سحرگه جای تنها ماندگانشمارهٔ ۱۵۵۴باش تا مشکت ز برگ یاسمین آید برونشمارهٔ ۱۵۵۵دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برونشمارهٔ ۱۵۵۶نام گل بردن به پیشت بر زبان آید گرانشمارهٔ ۱۵۵۷عافیت را در همه عالم نمی یابم نشانشمارهٔ ۱۵۵۸آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آنشمارهٔ ۱۵۵۹جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکنشمارهٔ ۱۵۶۰چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کنشمارهٔ ۱۵۶۱عاشقان را گه گهی از رخ نوایی تازه کنشمارهٔ ۱۵۶۲تُرک من بر عزم رفتن تیر در ترکش مکنشمارهٔ ۱۵۶۳ناز در چشم و کرشمه در سر ابرو مکنشمارهٔ ۱۵۶۴بی وفا یارا، چنین هم بی وفاداری مکنشمارهٔ ۱۵۶۵تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟شمارهٔ ۱۵۶۶خویش را در کوی بی خویشی فگنشمارهٔ ۱۵۶۷عمر برفت و نرفت عشق ز سودای منشمارهٔ ۱۵۶۸ای دل از آنها که رفت، گر بتوانی مکنشمارهٔ ۱۵۶۹از شب گیسوی تست روشنی روز منشمارهٔ ۱۵۷۰ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کنشمارهٔ ۱۵۷۱یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کنشمارهٔ ۱۵۷۲تا چند کوشی آخر در خون بیگناهان؟شمارهٔ ۱۵۷۳ای دور مانده از نظر دورماندگانشمارهٔ ۱۵۷۴ای تیغ بر کشیده چو مردم کشندگانشمارهٔ ۱۵۷۵ای بی خبر، ز دیده بی خواب عاشقانشمارهٔ ۱۵۷۶ای باد، بوی یار بدین مبتلا رسانشمارهٔ ۱۵۷۷برداشتن نظر ز نگاری نمی توانشمارهٔ ۱۵۷۸بنشست عشق یار به جانم چنان درونشمارهٔ ۱۵۷۹دل می بری و در خم مو می کنی، مکنشمارهٔ ۱۵۸۰ای دیده، بیش در رخ جانان نظر مکنشمارهٔ ۱۵۸۱عزم برون چو مست خماری شوی، مکنشمارهٔ ۱۵۸۲ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کنشمارهٔ ۱۵۸۳ای دل، علم به ملک قناعت بلند کنشمارهٔ ۱۵۸۴جانا، شبی به کوی غریبان مقام کنشمارهٔ ۱۵۸۵امروز باز شکل دگرگشت یار منشمارهٔ ۱۵۸۶باز آمد آن که سوخته اوست جان منشمارهٔ ۱۵۸۷ای بوده در قفای تو دایم دعای منشمارهٔ ۱۵۸۸کم زان که جان به کوی تو دانیم سوختنشمارهٔ ۱۵۸۹خوش است میکده، ساقی، به روی همنفسانشمارهٔ ۱۵۹۰رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسانشمارهٔ ۱۵۹۱نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟شمارهٔ ۱۵۹۲صواب نیست به تو فکر حور عین کردنشمارهٔ ۱۵۹۳میسر ار شود از چون تو نخل برخوردنشمارهٔ ۱۵۹۴چنین که بی تو زمان نمی توان بودنشمارهٔ ۱۵۹۵اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدنشمارهٔ ۱۵۹۶ز زلف تو کمر فتنه بر میان بستنشمارهٔ ۱۵۹۷دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آنشمارهٔ ۱۵۹۸بیار ساقی و جام شراب در گردانشمارهٔ ۱۵۹۹دریغ صحبت دیرینه وفادارانشمارهٔ ۱۶۰۰آخر نگاهی بر حال ما کنشمارهٔ ۱۶۰۱سبزه همان و گل و صحرا همانشمارهٔ ۱۶۰۲روی ترش کرده به یاران مبینشمارهٔ ۱۶۰۳ای سمن نامه وفا بستانشمارهٔ ۱۶۰۴عالم از جام لب خراب مکنشمارهٔ ۱۶۰۵گواه جبین است بر درد منشمارهٔ ۱۶۰۶دل شکیبا نمی توان کردنشمارهٔ ۱۶۰۷من خسته را ز آن خود کن، ببینشمارهٔ ۱۶۰۸چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرونشمارهٔ ۱۶۰۹ای شکل و بالایت بلا، از بهر جان مردمانشمارهٔ ۱۶۱۰چه بلاست از دو چشمت نظر نیاز کردنشمارهٔ ۱۶۱۱گر ز شوخی نیستت پروای منشمارهٔ ۱۶۱۲یار بی فرمان و دل هم همچنانشمارهٔ ۱۶۱۳همی ریزی به بازی خون یارانشمارهٔ ۱۶۱۴عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگرانشمارهٔ ۱۶۱۵دل گمگشته به بازار خریدن نتوانشمارهٔ ۱۶۱۶در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستنشمارهٔ ۱۶۱۷آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمانشمارهٔ ۱۶۱۸یک دگر خلق به سودای دل و جان گفتنشمارهٔ ۱۶۱۹جانا همان و دل همان درد من شیدا همانشمارهٔ ۱۶۲۰صبح دمید و روز شد، شمع به گوشه نه کنونشمارهٔ ۱۶۲۱ای مشک وام داده زلفت به آهوی چینشمارهٔ ۱۶۲۲خه از کجاها می رسی آلوده می همچنینشمارهٔ ۱۶۲۳از خانه دشمن خاست دل، فریاد کردن چون توان؟شمارهٔ ۱۶۲۴آستان یار و آن گه خون منشمارهٔ ۱۶۲۵عیش من تلخ است ازان شکر لب شیرین سخنشمارهٔ ۱۶۲۶صد ره گذری هر دم بر جان خراب منشمارهٔ ۱۶۲۷سواره اینک آن سرو روانم می رود بیرونشمارهٔ ۱۶۲۸چشم است، یارب، آنچنان یا خود بلای جان منشمارهٔ ۱۶۲۹آه ازین تنگ قبایان شده تنگم دامانشمارهٔ ۱۶۳۰ای جهانی کشته، جان چند کس خواهی شدن؟شمارهٔ ۱۶۳۱بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است اینشمارهٔ ۱۶۳۲ای آشنا، درین چه بی بن نظاره کنشمارهٔ ۱۶۳۳چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدنشمارهٔ ۱۶۳۴ای غمت خوش تر ز شادی کسانشمارهٔ ۱۶۳۵یک شب، ای ماه جهان افروز منشمارهٔ ۱۶۳۶از آن خویش کنم من که جان دهم بستانشمارهٔ ۱۶۳۷گر هوس بردم به رویت چشم خود بر دوختنشمارهٔ ۱۶۳۸چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازینشمارهٔ ۱۶۳۹آخر بگو، ای نازنین، ناز تو تا کی همچنین؟شمارهٔ ۱۶۴۰در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوانشمارهٔ ۱۶۴۱امروز به نظاره آن سرو خرامانشمارهٔ ۱۶۴۲ز سر کرشمه یک ره نظری به روی من کنشمارهٔ ۱۶۴۳منم و خیال بازی شب و روز با جانانشمارهٔ ۱۶۴۴دلم را کرد صد پاره به سینه خار خار توشمارهٔ ۱۶۴۵دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای توشمارهٔ ۱۶۴۶مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با اوشمارهٔ ۱۶۴۷دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دوشمارهٔ ۱۶۴۸بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلوشمارهٔ ۱۶۴۹بیچاره دلم خون شد در پیش خیال توشمارهٔ ۱۶۵۰ای جان من آویزان از بند قبای توشمارهٔ ۱۶۵۱آن کیست که می آید صد لشکر دل با اوشمارهٔ ۱۶۵۲از دوری خود، جانا، حال دل من بشنوشمارهٔ ۱۶۵۳ای رهزن عشاق، چه عیار کسی توشمارهٔ ۱۶۵۴خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سوشمارهٔ ۱۶۵۵ای سبزه دمانید به گرد قمر از موشمارهٔ ۱۶۵۶من اینجا و دل گمره در آن کوشمارهٔ ۱۶۵۷زینسان که ناوک می زند چشم شکارانداز اوشمارهٔ ۱۶۵۸آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال اوشمارهٔ ۱۶۵۹ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای اوشمارهٔ ۱۶۶۰خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی اوشمارهٔ ۱۶۶۱ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار توشمارهٔ ۱۶۶۲گر چه که هست خون دل باده خوشگوار توشمارهٔ ۱۶۶۳تا به زمانه شد خبر از مه با کمال توشمارهٔ ۱۶۶۴باز به خون خلق شد چشم جفانمای توشمارهٔ ۱۶۶۵نیست گشاده چشم من جز به خیال روی توشمارهٔ ۱۶۶۶روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نوشمارهٔ ۱۶۶۷مست می گردی ز خانه، بیش نافرمان مشوشمارهٔ ۱۶۶۸مردم چشم مرا برد آب و گر آیی دروشمارهٔ ۱۶۶۹از من، ای ساده پسر، دور مشوشمارهٔ ۱۶۷۰پر زخم است و شکست زلف گرانبار توشمارهٔ ۱۶۷۱پرده صبرم درید غمزه دلدوز توشمارهٔ ۱۶۷۲گر نه کمند بلاست بر دل عشاق توشمارهٔ ۱۶۷۳نوبت خوبی زدند در شب گیسوی توشمارهٔ ۱۶۷۴عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کوشمارهٔ ۱۶۷۵خون گریم ار چه از ستم بیکران توشمارهٔ ۱۶۷۶هر جا که لب به خنده گشاید دهان توشمارهٔ ۱۶۷۷کس چون جهد ز گیسوی همچون کمند توشمارهٔ ۱۶۷۸گر باده می خورم به سر من خمار توشمارهٔ ۱۶۷۹هر شب منم فتاده به گرد سرای توشمارهٔ ۱۶۸۰بوی وفا ز طره عنبرفشان توشمارهٔ ۱۶۸۱مست آمد آن نگار که ما مست روی اوشمارهٔ ۱۶۸۲عشق نوست و یار نوست و بهار نوشمارهٔ ۱۶۸۳سوی شکار، ای پسر نازنین، مروشمارهٔ ۱۶۸۴ای خرد مست لعل چون می توشمارهٔ ۱۶۸۵ای به بالا بلند و زیبا توشمارهٔ ۱۶۸۶یا دلم را به راز محرم شوشمارهٔ ۱۶۸۷لاله دمد از خون شهیدان غم اوشمارهٔ ۱۶۸۸تا شدم چشم آشنا با روی توشمارهٔ ۱۶۸۹آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی توشمارهٔ ۱۶۹۰دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی توشمارهٔ ۱۶۹۱ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گوشمارهٔ ۱۶۹۲ای گلستان ترا بالای سروشمارهٔ ۱۶۹۳همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شوشمارهٔ ۱۶۹۴بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان توشمارهٔ ۱۶۹۵امشب ای باد، یکی جانب آن بستان شوشمارهٔ ۱۶۹۶عارض همچون نگارستان توشمارهٔ ۱۶۹۷کارم از دست برفته ست ز نادیدن توشمارهٔ ۱۶۹۸دلی دارم چو دامان گل از غم چاک گردیدهشمارهٔ ۱۶۹۹چه شکل است این که می آید سمند ناز بر کردهشمارهٔ ۱۷۰۰من ار چه هر شب از شبهای هجرش می کنم نالهشمارهٔ ۱۷۰۱تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامهشمارهٔ ۱۷۰۲ای از رقم شبگون دیباچه مه کردهشمارهٔ ۱۷۰۳ای جان چو سخن گویم، مستانه و رندانهشمارهٔ ۱۷۰۴ای رفته و ترک من بدنام گرفتهشمارهٔ ۱۷۰۵دلی دارم ز هجران پاره پارهشمارهٔ ۱۷۰۶دلم در عشق جانان گشته پارهشمارهٔ ۱۷۰۷نسیم زلف بر دست صبا دهشمارهٔ ۱۷۰۸چو بنمایی رخ گلنار گونهشمارهٔ ۱۷۰۹گشادم دیده روی تو ناگهشمارهٔ ۱۷۱۰تا دل ز توام به غم نشستهشمارهٔ ۱۷۱۱در خون منم، ای صنم، نشستهشمارهٔ ۱۷۱۲ای در دل من مقیم گشتهشمارهٔ ۱۷۱۳ای در دل من چو جان نشستهشمارهٔ ۱۷۱۴ای آرزوی دل شکستهشمارهٔ ۱۷۱۵ای آمده جان هر شکستهشمارهٔ ۱۷۱۶ای دهلی و ای بتان سادهشمارهٔ ۱۷۱۷ای غالیه گرد ماه سودهشمارهٔ ۱۷۱۸ای حسن، تو آفت زمانهشمارهٔ ۱۷۱۹ای آرزوی هزار سینهشمارهٔ ۱۷۲۰عید است خوبان نیم شب در کوی خمار آمدهشمارهٔ ۱۷۲۱ای قبله ابروی تو محراب ابرار آمدهشمارهٔ ۱۷۲۲عید است و ساقی در قدح جام مصفا داشتهشمارهٔ ۱۷۲۳جانا، روان کن راحتی، ای راحت جان همهشمارهٔ ۱۷۲۴ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریختهشمارهٔ ۱۷۲۵دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگهشمارهٔ ۱۷۲۶گر کنی گشت چمن با شوخ و با شنگی دو سهشمارهٔ ۱۷۲۷همه شب رود رهی رو به ره صبا نشستهشمارهٔ ۱۷۲۸مه من خراب گشتم ز رخت به یک نظارهشمارهٔ ۱۷۲۹نوبهار است و چمن جلوه جوزا کردهشمارهٔ ۱۷۳۰ای به خشم از بر من رفته و تنها ماندهشمارهٔ ۱۷۳۱منم امروز ز روی چو تو یاری ماندهشمارهٔ ۱۷۳۲ای صبا، از زلف او بندی بخواهشمارهٔ ۱۷۳۳هر شب از سودای آن زلف سیاهشمارهٔ ۱۷۳۴ای جفایت بر من مسکین همهشمارهٔ ۱۷۳۵ای ترا جور و جفا آیین همهشمارهٔ ۱۷۳۶جان من بر دست بیدادم مدهشمارهٔ ۱۷۳۷باغ بین فصل بهاری ساختهشمارهٔ ۱۷۳۸ای جهان چشم سیاهت بستهشمارهٔ ۱۷۳۹خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نهشمارهٔ ۱۷۴۰از لب او، ای خیال، نقل لب ما مدهشمارهٔ ۱۷۴۱ای از گل تو ما را در دیده خار ماندهشمارهٔ ۱۷۴۲مهر تو در دل من مانند جان نشستهشمارهٔ ۱۷۴۳ماییم و مجلس می خوبی سه چار سادهشمارهٔ ۱۷۴۴از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیرهشمارهٔ ۱۷۴۵روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مهشمارهٔ ۱۷۴۶شمع فلک برآید با آتشین زبانهشمارهٔ ۱۷۴۷من بهر تو به دیده و دل خانه ساختهشمارهٔ ۱۷۴۸ای عشقت آتشی به همه شهر درزدهشمارهٔ ۱۷۴۹بیا شبی بر من سرخوش از شراب شدهشمارهٔ ۱۷۵۰رسید وقت که هر روز بامداد پگهشمارهٔ ۱۷۵۱به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راهشمارهٔ ۱۷۵۲مدار جان من از بهر جان ما روزهشمارهٔ ۱۷۵۳مهی در آمده و در درونه جا کردهشمارهٔ ۱۷۵۴چو بوی زلف تو همراهی صبا کردهشمارهٔ ۱۷۵۵بکش به گرد رخ خط دلربا پردهشمارهٔ ۱۷۵۶چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمردهشمارهٔ ۱۷۵۷مکش به ناز مرا، ای به ناز پروردهشمارهٔ ۱۷۵۸ای فراق تو یار دیرینهشمارهٔ ۱۷۵۹ای رخت شمع حسن برکردهشمارهٔ ۱۷۶۰مه به زلف تو گر شود بستهشمارهٔ ۱۷۶۱جهان تا مه روشنت ساختهشمارهٔ ۱۷۶۲لبت در سخن انگبین ریختهشمارهٔ ۱۷۶۳در اوصاف خود عقل را ره مدهشمارهٔ ۱۷۶۴قلاشم، ای منکر، مرا دربانی میخانه دهشمارهٔ ۱۷۶۵جان بهانه طلب و شکل تو نازآلودهشمارهٔ ۱۷۶۶ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفتهشمارهٔ ۱۷۶۷ای دل، ار تو عاشقی، زین غم خلاص جان مخواهشمارهٔ ۱۷۶۸به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانهشمارهٔ ۱۷۶۹به باغ سایه ابرست و آب در سایهشمارهٔ ۱۷۷۰ای لبت شهر پر شکر کردهشمارهٔ ۱۷۷۱قاصد نیامد کآورد زان نامسلمان نامه ایشمارهٔ ۱۷۷۲شهریست معمور و در او از هر طرف مهپارهایشمارهٔ ۱۷۷۳جان ز هجرت چیست، زار افتاده ایشمارهٔ ۱۷۷۴هرروز کآفتاب برآرد زبانهایشمارهٔ ۱۷۷۵فریاد کاندر شهر ما خون میکند عیارهایشمارهٔ ۱۷۷۶خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهایشمارهٔ ۱۷۷۷دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ایشمارهٔ ۱۷۷۸ای درد بیدرد دلم، تاراج پنهان کرده ایشمارهٔ ۱۷۷۹ای که چشم من به روی خویش روشن کردهایشمارهٔ ۱۷۸۰سینهام را از غم عالم تو بیغم کردهایشمارهٔ ۱۷۸۱ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ایشمارهٔ ۱۷۸۲ای که در دیده درونی و در آغوش نه ایشمارهٔ ۱۷۸۳خنده را سوختن جان من آموخته ایشمارهٔ ۱۷۸۴آتش اندر آب هرگز دیدهایشمارهٔ ۱۷۸۵باز بر خونم کمر بربسته ایشمارهٔ ۱۷۸۶سر در خمار، شب به کنار که بودهای؟شمارهٔ ۱۷۸۷ای ده یکی ز خوبی تو مه، چگونه ای؟شمارهٔ ۱۷۸۸مشک بر اطراف مه آورده ایشمارهٔ ۱۷۸۹ز آب ملاحت که رخ آلوده ایشمارهٔ ۱۷۹۰گرچه به هر سخن دلم از تن ربودهایشمارهٔ ۱۷۹۱تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ایشمارهٔ ۱۷۹۲آن دل خراب شد که تو آباد دیدهایشمارهٔ ۱۷۹۳تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟شمارهٔ ۱۷۹۴چه بد کردیم کز ما برشکستی؟شمارهٔ ۱۷۹۵چون می نرسد دست به پایی که تو داریشمارهٔ ۱۷۹۶رخساره مکن راست به جایی که تو باشیشمارهٔ ۱۷۹۷مست آمده ای باز به مهمان که بودی؟شمارهٔ ۱۷۹۸دیدی که حق خدمت بسیار ندیدیشمارهٔ ۱۷۹۹ای باد، حدیث دلم آنجاش بگوییشمارهٔ ۱۸۰۰ای باد، سلام دلم آنجا برسانیشمارهٔ ۱۸۰۱ای آنکه تو سلطان همه سیمبرانیشمارهٔ ۱۸۰۲شتربانا، دمی محمل میارایشمارهٔ ۱۸۰۳مرا زان میر خوبان نیست روزیشمارهٔ ۱۸۰۴چه کردم کآخرم فرمان نکردیشمارهٔ ۱۸۰۵چنین کان خنده شیرین تو کردیشمارهٔ ۱۸۰۶ز رحمت چشم بر چاکر نداریشمارهٔ ۱۸۰۷شکستی طره، تا در سر چه داری؟شمارهٔ ۱۸۰۸مرا چند آخر از خود دور داری؟شمارهٔ ۱۸۰۹دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟شمارهٔ ۱۸۱۰رخساره چه می پوشی، در کینه چه می کوشی؟شمارهٔ ۱۸۱۱اگر تو سرگذشت من بدانیشمارهٔ ۱۸۱۲نگارین مرا شد نوجوانیشمارهٔ ۱۸۱۳سزد گر نیکویی در من ببینیشمارهٔ ۱۸۱۴دیوانه شدم ز یار بدخویشمارهٔ ۱۸۱۵بر لب اثر شراب داریشمارهٔ ۱۸۱۶جانا، تو زغم خبر نداریشمارهٔ ۱۸۱۷نی کار کسی ست عشقبازیشمارهٔ ۱۸۱۸ای برده دلم به دلستانیشمارهٔ ۱۸۱۹ای آنکه تمام هم چو ماهیشمارهٔ ۱۸۲۰ای مردم دیده نکوییشمارهٔ ۱۸۲۱بخرام، ای سرو روان کز باغ رضوان خوشتریشمارهٔ ۱۸۲۲ای قامت چون شاخ گل، از برگ گل خندان تریشمارهٔ ۱۸۲۳ای مه، بدین چابکروی، از آسمان کیستی؟شمارهٔ ۱۸۲۴زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنیشمارهٔ ۱۸۲۵ای چهرهٔ زیبای تو رشکِ بتانِ آزریشمارهٔ ۱۸۲۶جان به فدات می کنم، بو که از آن من شویشمارهٔ ۱۸۲۷نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شویشمارهٔ ۱۸۲۸قصد که داری، ای پسر، باز چنین که می رویشمارهٔ ۱۸۲۹می گذری که سینه را وقف هوای خود کنیشمارهٔ ۱۸۳۰دست به گل نمی زنی، زانکه نگار من توییشمارهٔ ۱۸۳۱کج کلها، کمان کشا، تنگ قبای کیستی؟شمارهٔ ۱۸۳۲ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنیشمارهٔ ۱۸۳۳رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاریشمارهٔ ۱۸۳۴خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگویشمارهٔ ۱۸۳۵باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟شمارهٔ ۱۸۳۶سبزه نوخیز است و باران در فشان آید همیشمارهٔ ۱۸۳۷باز بهر جان ما را ناز در سر میکنیشمارهٔ ۱۸۳۸ای پریوش، هر چه رسم مردمی کم می کنیشمارهٔ ۱۸۳۹هر زمانی از کرشمه خویشتن بینی کنیشمارهٔ ۱۸۴۰چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منیشمارهٔ ۱۸۴۱گر تو سیمین سرو را شکل سرافرازی دهیشمارهٔ ۱۸۴۲جان شیرین منی، ای از لطافت چون پریشمارهٔ ۱۸۴۳چه شدت که از کرشمه نظری به ما نکردی؟شمارهٔ ۱۸۴۴ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوریشمارهٔ ۱۸۴۵بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانیشمارهٔ ۱۸۴۶نفسی که با نگاری گذرد به شادمانیشمارهٔ ۱۸۴۷خنده ای کن شکرستان دهن بازگشایشمارهٔ ۱۸۴۸عالم آشوب تر از طره طرار خودیشمارهٔ ۱۸۴۹می به جام ار چه زخون من مسکین داریشمارهٔ ۱۸۵۰بختم از خواب در آمد چو تو با من خفتیشمارهٔ ۱۸۵۱گر تو رنج من مسکین گدا بشناسیشمارهٔ ۱۸۵۲نوبهار است و گل و موسم عید، ای ساقیشمارهٔ ۱۸۵۳باز، ای سرو خرامان، ز کجا می آیی؟شمارهٔ ۱۸۵۴آن نه روییست که ماهی ست بدان زیباییشمارهٔ ۱۸۵۵چو منی را مده از دست که کمتر یابیشمارهٔ ۱۸۵۶جان من، بی من درمانده تنها چونی؟شمارهٔ ۱۸۵۷بی تو، ای بی تو به جان آمده جانم، چونی؟شمارهٔ ۱۸۵۸دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشاییشمارهٔ ۱۸۵۹ای بیغم از دل من، بسیار شد جداییشمارهٔ ۱۸۶۰ای که تاراج دل و دین می دهیشمارهٔ ۱۸۶۱سرمه اندر چشم خودبین می کنیشمارهٔ ۱۸۶۲آنکه جان گویند خلقی، آن توییشمارهٔ ۱۸۶۳ای ز رویت چشم جان را روشنیشمارهٔ ۱۸۶۴ترک من، بر شکل دیگر می رویشمارهٔ ۱۸۶۵تا فراقت تاخت بر من بارگیشمارهٔ ۱۸۶۶آمد آن شادی جان بر ما دیشمارهٔ ۱۸۶۷هر شب، ای ماه، کجا می گردی؟شمارهٔ ۱۸۶۸گر چه سعادت بسی ست در فلک مشتریشمارهٔ ۱۸۶۹ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانیشمارهٔ ۱۸۷۰ای باد باز بر سر کوی که می روی؟شمارهٔ ۱۸۷۱نامردم است، هر که درو نیست مردمیشمارهٔ ۱۸۷۲به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانیشمارهٔ ۱۸۷۳هلال عید نمود، ای مه دو هفته، کجایی؟شمارهٔ ۱۸۷۴سلام و خدمت ما، ای صبا، به یار بگویشمارهٔ ۱۸۷۵ای باد صبحگاه به من نام او بگویشمارهٔ ۱۸۷۶گاهم ز غمزهها هدف تیر میکنیشمارهٔ ۱۸۷۷ای یار پرنمک، جگرم ریش میکنیشمارهٔ ۱۸۷۸بت من، بت پرست را چه زنی؟شمارهٔ ۱۸۷۹هیچ شکر چو آن دهان دیدی؟شمارهٔ ۱۸۸۰گر منت می کنم عنان گیریشمارهٔ ۱۸۸۱تا تو روی چو ماه بنماییشمارهٔ ۱۸۸۲چو کار جهان نیست جز بیوفاییشمارهٔ ۱۸۸۳مرادوش گویی به خواب آمدیشمارهٔ ۱۸۸۴ز من برشکستی به یکبارگیشمارهٔ ۱۸۸۵تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازیشمارهٔ ۱۸۸۶ای شب تیره به گیسوی کسی می مانیشمارهٔ ۱۸۸۷کرشمه کردن تو وقت نار و بدخوییشمارهٔ ۱۸۸۸سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داریشمارهٔ ۱۸۸۹تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیباییشمارهٔ ۱۸۹۰مگر، ای باد نوروزی، گذر بر یار من داریشمارهٔ ۱۸۹۱دلا، آن ترک را دیدی، کنون سامان کجا بینی؟شمارهٔ ۱۸۹۲عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاریشمارهٔ ۱۸۹۳گهی بنما و گه پوشیده دار آن روی گلناریشمارهٔ ۱۸۹۴ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجویشمارهٔ ۱۸۹۵ای باد صبح گاهی، خه از کدام سویی؟شمارهٔ ۱۸۹۶نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامیشمارهٔ ۱۸۹۷دلم که لاف زدی از کمال داناییشمارهٔ ۱۸۹۸هر بار که تو در دل شب در دلم آییشمارهٔ ۱۸۹۹تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذریشمارهٔ ۱۹۰۰ما را در آرزویت بگذشت زندگانیشمارهٔ ۱۹۰۱هوس پخته ست این پروانه بهر خویشتن سوزیشمارهٔ ۱۹۰۲به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟شمارهٔ ۱۹۰۳ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟شمارهٔ ۱۹۰۴تو نیز ای بی وفا، تا کی ستم بر جان من خواهی؟شمارهٔ ۱۹۰۵ز من برگشته ای، جانا، ندانم با که می سازی؟شمارهٔ ۱۹۰۶بدین صفت که تویی در زمانه، معذوریشمارهٔ ۱۹۰۷هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهیشمارهٔ ۱۹۰۸چو لب زنی به می و در میان بگردانیشمارهٔ ۱۹۰۹گر چه به نظاره ایم، نیز نخوانیشمارهٔ ۱۹۱۰ای دل، مرا به هر کو افسانه چند خواهی؟شمارهٔ ۱۹۱۱بدین صفت که ببستی کمر به خونخواریشمارهٔ ۱۹۱۲سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمیشمارهٔ ۱۹۱۳نشان آن دهن از من چه پرسی؟شمارهٔ ۱۹۱۴به یک کرشمه کزان چشم دلربا کردیشمارهٔ ۱۹۱۵به خوبی همچو مه تابنده باشیشمارهٔ ۱۹۱۶ای که امروز به زیبایی او می نازیشمارهٔ ۱۹۱۷در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رایشمارهٔ ۱۹۱۸فسون چشمش ار خوابم نبستیشمارهٔ ۱۹۱۹دلی دارم در او دردی و داغیشمارهٔ ۱۹۲۰ای کاش مرا با تو سر و کار نبودیشمارهٔ ۱۹۲۱گر ماه تو از مشک تو آلوده نبودیشمارهٔ ۱۹۲۲امید نبود ار چه مرا یک نظر از ویشمارهٔ ۱۹۲۳من باد نخواهم که وزد بر چو تو باغیشمارهٔ ۱۹۲۴صبا زلف ترا گر دم ندادیشمارهٔ ۱۹۲۵زهی رویت شکفته لاله زاریشمارهٔ ۱۹۲۶بیکار دلی باشد کو را نبود دردیشمارهٔ ۱۹۲۷گل آمد و هر مرغی زد نغمه به هر باغیشمارهٔ ۱۹۲۸عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگرانشمارهٔ ۱۹۲۹فراهم کرد شکل کج کلاهیشمارهٔ ۱۹۳۰مرا دل با یکی مانده ست جاییشمارهٔ ۱۹۳۱ای زلف تو هر گره گشادیشمارهٔ ۱۹۳۲ای فتنه ز چشم تو نشانیشمارهٔ ۱۹۳۳گر چشم من در روی آن خورشید رخسار آمدیشمارهٔ ۱۹۳۴بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمیشمارهٔ ۱۹۳۵ای ننهاده هیچ گه تن به رضای چون منیشمارهٔ ۱۹۳۶سرو سمنبرم کجا تا به برش درآرمی؟شمارهٔ ۱۹۳۷گر به کمند زلف تو من نه چنین اسیرمیشمارهٔ ۱۹۳۸پیش از این من با جوانان آشنایی کردمیشمارهٔ ۱۹۳۹پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمیشمارهٔ ۱۹۴۰همه شب فرو نیاید به دلم کرشمه سازیشمارهٔ ۱۹۴۱پسرا و نازنینا، به کرشمه گاه گاهیشمارهٔ ۱۹۴۲به فراغ دل زمانی نظری به ماهروییشمارهٔ ۱۹۴۳من ترا دارم و جز لطف توام نیست کسیشمارهٔ ۱۹۴۴در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسیشمارهٔ ۱۹۴۵بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینیشمارهٔ ۱۹۴۶آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلاییشمارهٔ ۱۹۴۷هر شبم کآهم به عالم دم زدیشمارهٔ ۱۹۴۸من ندیدم چون تو هرگز دلبریشمارهٔ ۱۹۴۹آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدیشمارهٔ ۱۹۵۰یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتیشمارهٔ ۱۹۵۱آمد بهار و سرو بر آراست قامتیشمارهٔ ۱۹۵۲مردانه می کشد به جفایم ستمگریشمارهٔ ۱۹۵۳ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمیشمارهٔ ۱۹۵۴ساقی بیا که موسم عیش است و میم و ییشمارهٔ ۱۹۵۵تو می روی و به نظاره تو چشم جهانیشمارهٔ ۱۹۵۶بسی نماند که جانی برون رود ز غریبیشمارهٔ ۱۹۵۷یار است و صد کرشمه، شهر است و خوبروییشمارهٔ ۱۹۵۸ای که به چشم تو نیایم همیشمارهٔ ۱۹۵۹هر کسی را هوای سیم و زریشمارهٔ ۱۹۶۰دوش می گفت پیر ترساییشمارهٔ ۱۹۶۱ای ز زلف تو مشک تر بوییشمارهٔ ۱۹۶۲دلی دارم، اما جز افگار نیشمارهٔ ۱۹۶۳مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانیشمارهٔ ۱۹۶۴ای گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چیزیشمارهٔ ۱۹۶۵لعل است چنان با لب یا هست ز جان چیزی!شمارهٔ ۱۹۶۶بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جاییشمارهٔ ۱۹۶۷دو چشم مست ترا نیست از جهان خبریشمارهٔ ۱۹۶۸من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزیشمارهٔ ۱۹۶۹صبا آمد، ولی بویی ازان گلزار بایستیشمارهٔ ۱۹۷۰نیست در شهر گرفتارتر از من دگریشمارهٔ ۱۹۷۱سخن چون زان دو لب گویی، چه گوید انگبین باری؟شمارهٔ ۱۹۷۲گل آمد و همه در باغ با می و جامیشمارهٔ ۱۹۷۳کشان دل تو به سوی گلی و نسترنیشمارهٔ ۱۹۷۴گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندیشمارهٔ ۱۹۷۵خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودیشمارهٔ ۱۹۷۶نبود یار من آن را که یار داشتمیشمارهٔ ۱۹۷۷ای غنچه را بر بسته لب، شکل و دهان چون توییشمارهٔ ۱۹۷۸شاه حسنی وز متاع نیکویی داری فراغیشمارهٔ ۱۹۷۹نوبهار آمد و بگذشت به شادی مه دیشمارهٔ ۱۹۸۰ای معدن ناز، ناز تا کی؟شمارهٔ ۱۹۸۱ای که به غمزه می کنی قصد شکار دیگریشمارهٔ ۱۹۸۲باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر استشمارهٔ ۱۹۸۳فتح می آید در دهلیز دولت باز کنشمارهٔ ۱۹۸۴ای به هر موی شده بسته زلف دل منشمارهٔ ۱۹۸۵گر حقیقت نشدت واقعه جانی منشمارهٔ ۱۹۸۶ترک من ای من غلام روی توشمارهٔ ۱۹۸۷مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کوشمارهٔ ۱۹۸۸سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنهشمارهٔ ۱۹۸۹نشدت دل که به این دل شده مهمان آییشمارهٔ ۱۹۹۰هزار شکر خدا را که چون تو دلداریشمارهٔ ۱۹۹۱رفت سرما و صبا می دهد از گل خبریشمارهٔ ۱۹۹۲ترک من خونابه من بین و دست از من بشویشمارهٔ ۱۹۹۳جهانی به خواب خوشست و من از غم به بیداریشمارهٔ ۱۹۹۴خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانیشمارهٔ ۱۹۹۵گر تو یک ناوک از آن چشم سیه بستانیشمارهٔ ۱۹۹۶می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری