گنج

شمارهٔ ۱۴۲۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: ویم۸ بیت
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟
بریخت اشک من آن را که پاره گشت دروغمبرفت آب من آن را که رخنه گشت سبویم
از این دو دیده پر آب من که ریخته باداچه آب ریختگی ها که آمده ست به رویم
رهی به کوی تو جویم که گویمت سخن خودتو سوی خود ندهی ره، ندانم این به که گویم؟
تویی چو چشمه آب حیات و من به تو تشنهنخورده شربتی، آخر چگونه دست بشویم؟
میار طره فراهم، فرو گذار که بر منکند هر آنچه بیاید، چو می بیاید از اویم
تن چو موی مرا بگسل و بسوز در آتشکه پی گسست در آمد غمت به شخص چو مویم
تبسمی که تو آنجا نه دلبری، گل باغینوازشی که من اینجا، نه خسروم، سگ کویم