شمارهٔ ۱۴۳۰
بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویمکه کشته می نشود آتش جگر به سبویم
طفیل خاک یکی جرعه ریز بر سر من، ریزکه گرد تو به ازاین دلق بی نماز بشویم
نگنجم ار به در زاهدان ز بهر تبرکبس است خدمت رندان مست بر سر کویم
خوش آن خمار پیاپی که لعبتان خماریشبم دهند شراب و ره درونه ربویم
به یک سفال لبالب فروختم همه جنتکه درد نقد به از سلسبیل نسیه بجویم
حریف بیشتر از من شود خراب که پیششبه هر پیاله سرودی ز درد خویش بگویم
صلاح رهزن من شد که ذوق بت نگرفتمکجاست شاهد بت رو که ره به قبله بجویم؟
به بت پرستی خلقی که سنگسار کنندمنه صبر آن که ز سنگی بود ز روی برویم
دلم به خدمت او بود دوش گفت که خسروتو دانی و در مسجد که من سگ در اویم