گنج

شمارهٔ ۱۴۵۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انم۱۱ بیت
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانمپری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شدتو رفتی از نظر و من هنوز حیرانم
گمان مبر که گذارم ز دست دامن تواگر چه از دو جهان آستین برافشانم
چنان مقابل تو باد عاشقی در سرهمی روم که به شمشیر رو نگردانم
گر، ای سوار، کمان در کشی به کشتن منسپر ز دیده بود گاه تیر بارانم
دریده پرده دل تیر غمزه تو، چنانکشکاف گشت همه رازهای پنهانم
به صبر گفتم «یک لحظه مونس من باش »جواب داد که «از هجر نیست درمانم »
کرشمه تو و جور رقیب و درد فراقبدین صفت من بیچاره زیست نتوانم
خوش آن زمان که حریف معاشران بودمفراغ شاهد و می بود و برگ بستانم
ندانم آن همه هم‌صحبتان کجا رفتند؟که هیچ بار نیامد خبر از ایشانم
کنون ز دولت عشقت امید خسرو نیستکه بیش جمع شود خاطر پریشانم