شمارهٔ ۱۴۵۶
نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانمکه من کرشمه آن ترک فتنه جو دانم
مرا چو بخت بد است، ار چه صد بلا به سرمرسد ز یار، نه یاری بود کزو دانم
خوشم ز تو به جفایی، مده فریب وفاکه من فریب تو و نیکوان نکو دانم
چنین که بر سر کوی تو راه گم کردمز آستان تو رفتن کدام سو دانم
هوای روی تو برد آن همه هوس ز سرمکه گشت سبزه و رفتن به باغ و جو دانم
به جز به بندگیم روزگار می پرسیبه زیر پای توام، مردن آرزو دانم
دلم بیار که می آید از تو بوی دلمکه من سگ توام و بوی را نکو دانم
اگر چه گریه خسرو نشان رسواییستولیک من به حضور تو آبرو دانم