شمارهٔ ۱۳۱۹
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه همجانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم
دیوانه شد زو عشق هم، ناگه برآورد آتشیشد رخت شهری سوخته، خاشاک این ویرانه هم
شمع اند خوبان کاهل دل دانند سوز داغ شاناین چاشنیها اندکی دارد خبر، پروانه هم
مانده دو چشم من به ره، جانا، مکن بیگانگیاین خانه اینک ز آن تو، می بایدت آن خانه هم
زآیینه مردم تا چرا گیرد خیالت را به بر؟بهر چه در زلفت رود، در غیرتم از شانه هم
دو ابرویت سرها به هم در کار دزدیهای دلدزدیده چشمک می زند آن نرگس مستانه هم
هنگام مستی و خوشی چون بر حریفان طربگه گه به بازی گل زنی، سنگی براین دیوانه هم
بر من جفاها کز دلت آید، چه خواهی عذر آن؟رنجی که برده ست آسیا، منت منه بر دانه هم
چون خواب ناید هر شبی، خسرو فتاده بر درتدر ماه و پروین بنگرد، غم گوید و افسانه هم