شمارهٔ ۱۳۲۰
هر سحری به کوی تو شعله وای خود کشمچند به سینه خلق را داغ جفای خود کشم!
بس که بخفتم از غمت، فرق نباشدم دگرگر به درون پیرهن رشته به جای خود کشم
عشق بود بلای من، کاش بود هزار جانکز پی دوستی همه پیش بلای خود کشم
تا به سرای خویشتن یک نفست ندیده امهر نفسی به درد خود درد سرای خود کشم
شب که به گشت کوی تو خارم اگر به پا خلداز مژه سوزنی کنم خار ز پای خود کشم
رفت خطا که سر بشد خاک در تو، تیغ کوتا سر خود قلم کنم، خط به خطای خود کشم
دعوی یار و زهد بد، وه که نیست ره به دلپیش در تو همت صدق و صفای خود کشم
بهر وصال می کشد خسرو خسته درد و غمبر تو چه منت است، چون جور برای خود کشم؟