شمارهٔ ۱۳۲۱
بر در تو ز دشمنان گر چه که صد جفا کشمدوستیم حرام باد ار ز تو پای واکشم
غنچه دل به نازکی بشکندم بسان گلصبحدمی که ناگهان بوی خوش از صبا کشم
طعنه زنی تو از جفا، من نه به ترک از صفاتحفه پادشاه را پیش در گدا کشم
شرم ز دیده نایدم کو به تو دید، وانگهیخاک درت گذاشتم، منت توتیا کشم
کشت فراق و کافرم، وه که بیا و زنده کنپیش چنان لب و دهان منت جان چرا کشم
سر به در تو کرده خون می کنیم، ز در درونناشده سر چو خاک راه، از تو چگونه پا کشم؟
وای که خونم آب شد، چند ز دیده خون خورمآه که سوخت جان من، چند ز دل بلا کشم
هر شبم از خیال تو دل ندهد زبان زدنمن به چنین عقوبتی تا به سحر کجا کشم؟
بخت ستیزه کار من این همه تاخت بر سرمخسرو مستمند را چند به ماجرا کشم