شمارهٔ ۱۸۱۱
اگر تو سرگذشت من بدانیدگر افسانه مجنون نخوانی
همی گوید «برو بیدار می باشمکن تعلیم سگ را پاسبانی »
ز من پرسی که همدردان چه کردند؟ترا دادند جان و زندگانی
مرا گرد سر آن چشم گردانکه تا بر من فتد آن ناتوانی
نماندم استخوانی هم که باریسگ تو باشد از من میهمانی
طبیبم داغ فرماید، نداندکه صد جا بیش دارم در نهانی
به بالینش منالید، ای اسیرانکه بس شیرین بود خواب گرانی
مرا جان در وفاداری برآمدهنوز اندر حق من بدگمانی
به قتل خسرو آمد عشق و شادمکه یاری همرهی شد آن جهانی