شمارهٔ ۱۸۱۰
رخساره چه می پوشی، در کینه چه می کوشی؟حال دل مسکین را می دانی و می پوشی
گر نرخ به جان سازی، ور عمر بها گوییاز دیده خریدارم هر عشوه که بفروشی
گفتی که ز می هر دم سودای دلی دارمتا خون که خواهد بود آن باده که می نوشی
از درد فراقت من بیم است که جان بدهمساقی دو سه می برده با داروی بیهوشی
شب رفت، چراغ ما از سوز نمی شیندای شمع، تو هم دانم آتش زده دوشی
زین دیده بی فرمان خون چند خورم آخریکبار ز سر بگذر، ای سیل که بر دوشی
گر فتنه ز چشم آمد، ای دل، تو چرا مانیور سوخته شد عاشق، عارف، تو چرا جوشی
غم بست لبم آخر، درد دل بیماراناز ناله شود وردش، زو مرده به خاموشی
گفتم که کنم یادش تا دل به نشاط آیدچون کار به جان آمد، خوش وقت فراموشی
گر خال بناگوشت دل بستد و منکر شدباری تو گواهی ده، ای در بناگوشی
خسرو، ز رخ خوبان گفتی که کنم توبهکاری که ز تو ناید، بیهوده چرا کوشی؟