شمارهٔ ۱۳۶۳
خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینماو کند ناز و من از دور تماشا بینم
دوش مه دیدم و گفتم که ترا می ماندزهره ام نیست ازین شرم که بالا بینم
لشکر جانش که پیراهن دلها گوییبس منش خواهم از اغیار که تنها بینم
دل من گاه خرامیدنش از دست برفتهر کجا پای نهاده ست من آنجا بینم
دل نه و صبر نه و هوش نه و طاقت نهمن در آن صورت زیبا به چه یارا بینم؟
وعده فرداست به فردا بکشم، من، مگر از آنکبامدادان رخ شهزاده والا بینم
شمس آفاق خضر خان که به لطف جان بخشهر دمش معجزه خضر و مسیحا بینم
آخر، ای شاخ گل تازه نوبر، تا چندخار حسرت خورم و جانب خرما بینم؟
کیست خسرو که کند بوسه ز پای تو هوس؟این بسم نیست که از دور در آن پابینم