شمارهٔ ۱۳۶۴
یارب، آن روز بیابم که جمالت بینمچند بر یاد جمالت به خیالت بینم
شاه حسنی و سپاه تو بلا و فتنهجان کشم پیش و بدان جاه و جلالت بینم
چون بگنجم به دو لب بس بودم کاین تن خویشدر تن صافی چون آب زلالت بینم
نیست بس آن که شبم بی تو چه سالی گذردوین بتر بین که ز دوری مه و سالت بینم
خواهمت سیر ببینم که بمیرم در حالاین ندانی که به امید وصالت بینم
چشمم از گوش برد رشک که نامت شنودگوشم از چشم خورد، خون، چو خیالت بینم
می خورم خون ز سفالی که تو می نوشیکه چرا در لبت آلوده سفالت بینم
ای که می سوزیم از پند و نصیحت، یاربکه بسان دل خود سوخته حالت بینم
صنما، خسروم آخر به قفس مانده اسیرتا کی از دور در آن کنجد خالت بینم