شمارهٔ ۱۳۶۲
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنمچه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
چون دلم زمزمه شوق برآرد هر صبحاز سر حال به رقص آیم و چرخی بزنم
عاشقیم که گر آواز دهی جان مرادوست از سینه ام آواز برآرد که منم
بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفتبوی یوسف زند، ار باز کنی پیرهنم
من چو جان بدهم، باید که به خون دیدهقصه دوست نویسند و دعای کفنم
رشکم آید که مگس بر شکرش سایه کندور فرشته پرد، آن سو، پر و بالش فگنم
سایه همچو همایم به سر افگن زان پیشکه فراق تو کند طعمه زاغ و زغنم
همه شب نام تو می گویم و جان در تاباککیست آن لحظه که چیزی بزند بر دهنم؟
من که بر بوی تو در راه صبا خاک شدمچه گشاید ز نسیم گل و بوی سمنم!
خسروا، هیچ ندانم که چه طاعت بود اینروی در کعبه و دل سوی بتان ختنم