شمارهٔ ۱۳۶۱
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برمکی بود باز که چون بخت در آیی ز درم؟
گفتم احوال دل خویش بگویم به کسیلیکن از بی خبری رفت به عالم خبرم
پیش از این یک نفسم بی تو نمی رفت بسربعد از این تا ز فراق تو چه آید به سرم
جان سپر ساخته ام ناوک هجران تراتا همه خلق بدانند که من جان سپرم
بی گل روی تو چون غنچه دلم تنگ آمدبیم آن است که بر خویش گریبان بدرم
سرو گفتم که به بالای تو ماند روزیزهره ام نیست کزین شرم به بالا نگرم
خون دل می طلبم باز و یقین می دانمکه من از دست تو گر دل ببرم، جان نبرم
ترک دنیا کنم، ار سوی خودم راه دهیکو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم
تا خیال رخ خوب تو مرا در نظر استمی نماید همه ملک دو جهان در نظرم
به صبوری بتوان کرد مداوا، خسروبیم آن است که هر روز که آید بترم