شمارهٔ ۱۵۸۰
ای دیده، بیش در رخ جانان نظر مکنور می کنی بر آن بت بیدادگر مکن
ای دل، نماند طاقت آنم که بشنومبا من همه بکن، سخن آن پسر مکن
می رفت و من به خاک نهاده سر عزیزدر وی ندید، یارب از این خوارتر مکن
جان خواهدم برآمدن، ای باد، زینهاراز زیر موی زلف پریشان وتر مکن
گفتم «نماند خواب و خورم در غم تو» گفت«آخر نه عاشقی، سخن خواب و خور مکن »
ای شهسوار، شکل تو ما را خراب کردیک مردمی بکن که از اینسو گذر مکن
ای ماه نو، ز حلقه به گوشان بندگیتما بنده ایم، حلقه در آن گوش در مکن
خسرو بر آستان تو افتاد و خاک شدخواهی در او نظر کن و خواهی نظر مکن