شمارهٔ ۱۵۷۹
دل می بری و در خم مو می کنی، مکنآزردن دل همه خو می کنی، مکن
تو جور می کنی و من از دیده می کشماین شیوه گر چه نیک نکو می کنی، مکن
خلقی ز بوی تو همه دیوانه گشت و مستباری تو گل ز بهر چه بو می کنی، مکن
گاهم زنخ نمایی و گه زلف می کشیبی رشته ام به چاه فرو می کنی، مکن
لرزانست بر تو جان من از آه بیدلانگه گه که گشت بر لب جو می کنی، مکن
خون می کنی دل من و بندی به زلف خویشخود می کنی و بر سر او می کنی، مکن
جای دگر مده دل گم گشته را نشانآواره ام چه سوی به سو می کنی، مکن
گفتی که خسروا، چه کنم کت بود خلاص؟آن شانه را که در خم مو می کنی، مکن