گنج

شمارهٔ ۱۵۷۸

بنشست عشق یار به جانم چنان درونکز عافیت نماند نشانی در آن درون
خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوزآن آتشی که هست درین استخوان درون
هر کس زدی ز مردن فرهاد داستانما نیز آمدیم در این داستان درون
یارب، کسی نبد که زبانم برون کشدیک دم ز ناله می نرود از دهان درون
گفتم چو دیدمش که به جانش درون کشماو رفت بی اجازت من خود به جان درون
در هر دلی که در نرود دلبری بسوزآتش به خانه اش که نشد میهمان درون
خوش وقت آن زمان که بود گاه مردنمآن بت در آید از در من ناگهان درون
مردم بر آستان و نرفتم درون، کنونخاکم نگر که باد برد ز آستان درون
ای مرغ جان، بخند یکی تا برون پردمرغی که برنشست در این آشیان درون
گفتی که خسروا، به دلم جای کرده‌ایخشنودم، از درم نبری یک زمان درون