شمارهٔ ۱۵۷۷
برداشتن نظر ز نگاری نمی توانور نیز می توان ز تو، باری نمی توان
از چون تو گل چگونه کسی آستین کشددامن کشیدن از سر خاری نمی توان
گر در کشید گردن خورشید را دوالجز در رکاب چون تو نگاری نمی توان
چون صید طره تو نگشته ست آسمانمه را گرفتن از دم ماری نمی توان
دریا شد از هوای لب تو کنار منآخر کم از لب چو کناری نمی توان
با آنکه در شکنجه غم بسته مانده امهم باز مانده از تو چو یاری نمی توان
خسرو ز دور در تو درودی همی دهدچون بر درت ز دیده نثاری نمی توان