شمارهٔ ۱۵۷۶
ای باد، بوی یار بدین مبتلا رساندر چشم من ز خاک درش توتیا رسان
گر هیچ از آن طرف گذری افتدت ز منخدمت بر و سلام بگوی و دعا رسان
یک تار بهر پرسش من زان قبا بکشتشریف پادشاه به پشت گدا رسان
آن دل که برده ای ز من ار نیستت قبولبازآر و هم به سینه این مبتلا رسان
جانی خراب دارم و وردست نام اواین درد را گرفته به نزد دوا رسان
گفتی که ناله تو به یار تو می رسدآنجا که ناله می رسد، آنجا مرا رسان
از دیده غرق آب شدم، مردمی بکناین آب را نهفته بدان آشنا رسان
ما چون نمی رسیم بدان آرزوی دلیارب، تو آرزوی دل ما به ما رسان
خسرو که از فراق خیالی شد، ای صبااز جاش در ربا و بدان دلربا رسان