گنج

شمارهٔ ۱۴۶۰

به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارمکزان نظر به سوی دیگری به بار آرم
چه وقت بود که افتاد به تو آم سر و کارکه کار سر شد و در سر نمی شود کارم
کجا روم، چه کنم کز تو هر کجا که رومکمند گیسوی تو می کند گرفتارم
کنون که پیش رخت همچو زلف می پیچمفرو گذاشت مکن این چنین به یک بارم
مخسپ ایمن از آهی که می زنم هر شبکه فتنه بار توام تا به روز بیدارم
مرا به هر سختی از زبان غمزه مسوزبه دست خویش بزن تیغ، اگر گنه کارم
به پیش روی تو از بیم آنکه کشته شومچو شمع سوختم و دم زدن نمی یارم
فتاده بر در تو خسرو و ندانستیکه اوفتاده خود را فرود نگذارم