گنج

شمارهٔ ۱۴۵۹

چو من ز دوست به داغ درونه خرسندمنه دوستی بود، ار دل به همرهی بندم
اگر به تیغ ببرند بند بند مراتو ذکر وصل خودم کن که باز پیوندم
چو مو که برکنی و باز روید، آن غم تستکه باز رست به دل هر پیش که برکندم
هزار کوه غم ار بر دلم نهی، بکشمغبار خنگ تو بر دامن تو بربندم
ز بهر کشتن خویشش حیات خواهم و بساگر حیات دهد بعد ازین خداوندم
رو مدار که از دیدنت شوم محرومچنین که من به جمال تو آرزومندم
دل شکسته خسرو تهی کنم یک بارشوند محرم اگر دل شکسته ای چندم