گنج

شمارهٔ ۱۴۵۸

چنین که غمزه خوبان نشست در کینممدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم
حلال باد چو می خون من بر آن ساقیکه غرقه کرد به یک جرعه تقوی و دینم
چنان اسیر بتم کم ز قبله نیست خبرز من حکایت بطحا مپرس کز چینم
گذشت عمر و عمارت نمی پذیرد، از آنکخراب کرده نظاره نخستینم
به بوستان نروم کان هوس رخت نگذاشتکه دل کشد به سوی ارغوان و نسرینم
خوش است گریه و آن هم نه گوهری ست، کزومفرحی بتوان ساخت بهر تسکینم
به خواب دیده ام امشب که در کنار منیچه خوابهای پریشانست این که می بینم
هنوز با تو مقام دو کون خواهم باختاگر چه مهره ز نطع حیات برچینم
بکش به تیغ که راضیست خسرو مسکینمکش ز بهر خدا از زبان شیرینم