شمارهٔ ۱۱۱۹
مبتلا شد چون دل مسکین به زلف یار بازجان سلامت کی توان بردن ازان طرار باز؟
دل به ابروی بتان دارد چو اقرار درستمی کند از مومنی تصدیق آن اقرار باز
سرو بستان در چمن چون دید رفتار ترااز خجالت خشک بر جا ماند از رفتار باز
هیچ غمخواری ندارم در غم عشق تو منهم مگر لطف تو گردد بنده را غمخوار باز
چاره بیچارگان چون در لب شیرین تستدامنت خواهم گرفت، ای صنم، ناچار باز
چند گه پر کار چرخ ار کرد از هم مان جداعاقبت با هم رسانید آن سر پرگار باز
بر جمالت دل نه اکنون عاشق است، ای جان منمهر تو در سینه دارم مدمت بسیار باز
گر هوای وصل آن مه داری، ای خسرو، به جانچشم غیرت را بدوز از دیدن اغیار باز