شمارهٔ ۱۳۸۲
توبه دیرینه را می بشکنمساقیا، در ده شراب روشنم
ساقیم، گر چون تو بت رویی بودتوبه چبود، مهر ایمان بشکنم
وقتی آید عاشق از مستی خویشآنکه زان می مست میرد، آن منم
دامنم از گریه خون آلود چیست؟من که با یوسف، به یک پیراهنم
پرسیم «کاندر چه حالی، بازگوی؟»اینک از اقبال تو جان می کنم
هر نفس آهی کشم، وز روز بدروزگار خویش را آتش زنم
زندگی و مردن من چون ز تستتهمت جان چیست، باری بر تنم؟
بار عشقت بس پذیرم منتیبار سر گر کم کنی از گردنم
گفت خسرو سوزشی دارد، از آنکبلبل دامم، نه مرغ گلشنم