گنج

شمارهٔ ۱۹۷۲

گل آمد و همه در باغ با می و جامیمن و خرابه هجر و غم گل اندامی
هوای دیدن گل شد، روا مدار، ای دوستکه بی رخت گذرانم چنین خوش ایامی
ز جام خویش فرو ریز جرعه ای به سرمکه سرخ روی شوم، گر نمی دهی جامی
یکی خبر به گل نو همی رسان، ای بادکه مرد بلبل و تو در شکنجه دامی
چنین که صبح سعادت همی دمد ز رختچه باشد ار دل ما را سحر کنی شامی
خوشم من ار چه که درد نهفته در دل هستکه بی کرشمه درین دل نمی زنی گامی
چه پوست باز کنم با تو داغ پنهان راکه هست سوخته جانی کشیده در جامی
دلی که پیش رخت لاف صبر زد مرده ستکه هیچ زنده نگیرد به آتش آرامی
بود فضول خریداری تو از خسروبه جان عمر که این نسیه است و آن وامی