شمارهٔ ۱۹۷۱
سخن چون زان دو لب گویی، چه گوید انگبین باری؟به جایی کان دو رخ باشد، چه باشد یاسمین باری؟
چو غم را چاشنی تلخ است، بتوان از هوس خوردنوگر خوردن هوس باشد، غم آن نازنین باری
هنوز آن زلف چون زنار تا کی در دلم گرددبه کار بت پرستی شد مرا ایمان و دل باری
ترا بازار خوبی گرم و من در سنگسار این جاکه گر رسوا شد عاشق، به بازاری چنین باری
بر آنی کآستین بر مالی و تیغی زنی بر منچه حاجت تیغ ساعد، پس تو بر مال آستین باری؟
گر از دامان رحمت سایه ای بر ما نیندازیچنین هم از من بیچاره دامن برمچین باری
لبت غیری گزید و گر دریغست از من آن خاتمهم از دورم یکی بنمای آن نقش نگین باری
چه باشد جان شیرین، کز پی شیرین لبت ندهمچو می یابد مگس را مردن، اندر انگبین باری
حساب زندگانی نیست روزی کز درت دورموگر خود مرگ باید هم به خاک آن زمین باری