شمارهٔ ۱۴۱۴
چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشمخواهم که این دو دیده غماز برکشم
بانگ بلند خیزد از آتش، چو شد بلندنالیدنم همانست، چو آواز برکشم
صبری نباشد، ار چه که هر دم ز خون دلدر خانه نقش آن بت ظنار بر کشم
بر یاد قامتت چو بگریم، عجب مدارکز گل هزار سرو سرافراز برکشم
او در دل است و صبر بکردم، هزار بارگر خویش را فرو برم و باز برکشم
رسوا شدم، ز خلق گرم دسترس بودیک یک زبان سفله و غماز برکشم
دست عزیز گر بگشاید به کشتنمخود تیغ آن سوار سرانداز برکشم
یاران بسوختند ز من، خسرو، آه گرمتا چند پیش همدم و همراز برکشم!