شمارهٔ ۸۵۸
باز آن سوار مست به نخچیر می روددستم ز کار و کار ز تدبیر می رود
ای کاشکی که بر دل خونین من رسدآن تیر او که بر دل نخچیر می رود
او اسپ می دواند و ما کشته می شویملشکر هلاک می شود و میر می رود
نقاش چین به قبله محراب ابرویشاز بهر توبه کردن تصویر می رود
من بیهشم، که می دهد از سرو من نشان؟این باد مشکبو که به شبگیر می رود
هر ساعتی که می گذرد قامتش به دلگویا که در درونه من تیر می رود
دیوانه شد دلم، ره زلف تو بر گرفتمسکین به پای خویش به زنجیر می رود
عشقت نه سرسری ست که با عشق آدمیبا جان برآید آنگه و با شیر می رود
ما و شراب و شاهد و مستی و عاشقیکایین صوفیان همه تزویر می رود
نزدیک شد هلاکت خسرو ز دوریتدر کار او هنوز، چه تقصیر می رود؟