شمارهٔ ۱۲۶۲
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانمبر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم
خود را به سر کویت بدنام ابد کردماز هر چه جز این کردم، از کرده پشیمانم
جانم به فدات آن دم کز بعد دو سه بوسهگویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم
از تیغ جفایم کش بی هیچ دیت، زیرازین بیش نمی ارزد در نرخ وفا جانم
گر با تو غمی گویم، در خواب کنی خود رااین درد دل است آخر، افسانه نمی خوانم
تو نام کرم گیری من جور و ستم خوانمگر چه به زبان گویی، من نام تو می دانم
جانی دگرم باید شکرانه فرمانتآن لحظه که در کشتن آید ز تو فرمانم
چاک دلم، ای محرم، چون دوخت نمی دانیضایع چه کنی رشته در چاک گریبانم؟
عشق بت و بیم جان این نقد به کف تا کی؟خسرو، به غزل بر گو تا دست برافشانم