شمارهٔ ۱۱۸۲
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمشببوسی از من خاکی نشانه قدمش
بخوان به حضرت او زینهار از سر سوزتحیتی که نوشتم، همه به خون رقمش
ز بعد عرض تحیت اگر به ما برسدغریب تا نشماری ز غایت کرمش
میان دلبر و دل حاجت رسالت نیستولیک هم بنوشتیم ماجرای غمش
به تشنگان بیابان بحر باز رسانکه آب خضر نیابی ز رشحه قلمش
طراز زر نبود زیب جامه عشاقبر آستین بود از داغ عاشقی علمش
ز خون دیده خسرو عجب مدار که خلقبه جای نقل جگر می دهند دمبدمش