گنج

شمارهٔ ۱۱۸۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ش۹ بیت
فرشته می ننویسد گناه دم به دمشکه از تحیر آن رو نمی رود قلمش
نه حد دیدن خلق است روی تو، مگر آنکقضا به قدر دو یوسف دهد جمال کمش
اگر به باغ روم دل بگیردم در دمکه خون گرفته دل من به گوشه های غمش
سماع و ناله من نی ز خون دل جویندکه ارغنون جگر خواریست زیر و بمش
کشم ز دست تو بر چوب جامه ای پر خونکه هر که شاه بتان شد چنین بود عملش
کجا ز چاشینی درد دل خبر داردکسی که نیست خلاص از وظیفه ستمش
جفای دوست به مقدار دوستیست عزیزعزیز عشق شناسد حلاوت المش
چه جای بانگ مؤذن بدین دل بد روز؟که روزگار بسر شد به طاعت صنمش
به یک دم است کز و جان خسرو مسکینبمیرد ار نبود یاد دوست دمبدمش