شمارهٔ ۱۱۸۰
هر بامداد تا به شبم بر سر رهشوقتی مگر که بنگرم از دور ناگهش
زان گه گهی که پر ز خوی گل کند زنخآتش سزد گلاب، چو سیمین بود جهش
آبی کنند هر کسی اندر رهی سبیلمن خون خود سبیل کنم بر سر رهش
گویم ببخش جان من، او گویدم که نیجان بخش من بس است همان گفتن نیش
چون گل ز رشک جامه درانم که تا چراست؟در گرد کوی گشتن باد سحر گهش
مشکل که خویش را بتوانند بازیافتآنانکه گم شدند دران روی چون مهش
فریاد من ز ناله خسرو که هر شبیخفتن نمی توان ز نفیر علی اللهش