شمارهٔ ۱۱۷۹
دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمشیا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش
زانجا که ناصبوری دیوانگان بودپیداش دل دهم به نهان باز خواهمش
نی خود چو دل که جان گرامی ستد ز منهرگز دلم نخواست که جان باز خواهمش
باشد شبی که تا به سحر راز گویمشو آن راز گفته صبحدمان باز خواهمش
بوسی به وام برد خیالش ز من به خوابباری دگر چو نیست همان باز خواهمش
دانم یقین که بار نیابم ازو،ولیکتسکین خویش را به گمان باز خواهمش
دی باز کرد لب که زبانی دهد مراامروز عذر لب به زبان باز خواهمش
بس عذرها که گفت به خسرو به گاه وصلاین عذر نیز اگر بتوان، باز خواهمش