شمارهٔ ۸۲۵
گر بر عذار سیمین زلفش دوتو نماندآویخته دل من در تار مو نماند
حیران نماند، نی نی آنکو بدید رویشدر کار خویش ماند، حیران درو نماند
بردار پرده، جانا، بنما حقیقت جانتا خلق بی بصیرت در گفتگو نماند
زان رخ مناز چندین، دانی که در جوانینیکو بود همه کس، لیکن نکو نماند
بس کن دمی ز غوغا، ور سوز فتنه خواهیاز آفت و بلایی چشمت فرو نماند
چون می کشی، رها کن تا پای تو ببوسمباری به سینه من این آرزو نماند
رشک آیدم که بوسد هر کس نشان پایتمخرام تا نشانت بر خاک کو نماند
دل چیست؟مرده چوبی، چون سوز عشق نبودگل چیست؟ کاه برگی، چون رنگ و بو نماند
در مجلس وصالت دریا کشند مستانچون وقت خسرو آید، می در سبو نماند