شمارهٔ ۸۲۴
امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟مردند دردمندان، جان، آن برون نیامد
نظارگی ز هر سو در انتظار رویتدادند جان بر آن در، سلطان برون نیامد
جانم فدای یاری کو در دلی چو در شدبیرون نرفت از دل تا جان بیرون نیامد
تیری که زد ز غمزه، لابد به سینه آمدسینه شکاف کردم، پیکان برون نیامد
دی می گذشت، گفتم کش ناله بشنوانمهر چند جهد کردم، افغان برون نیامد
اسباب کامرانی از بخت بد چه جویم؟کز ثغبه مغیلان ریحان برون نیامد
گفتی بمیر خسرو کز تو رهم، چه حیلهچون جان عشقبازان آسان برون نیامد