شمارهٔ ۸۲۳
هر بار کان پریوش در کوی من در آیدبیهوشیی ز رویش در مرد و زن در آید
من در درون خانه دانم که آمد آن مهکز هر طرف به خانه بوی سمن در آید
رشک آیدم ز بادی کاید به گرد زلفشور خود غبار باشد در چشم من در آید
یوسف رخا ز چشمم دامن کشان گذر کنتا دیده را نسیمی زان پیرهن در آید
شمعی و می بسوزم پیش رخ تو، آریپروانه بهر مردن گرد لگن در آید
بنشین که یک زمانی تنگت به بر در آرمتا جان رفته از تن بازم به تن در آید
فرهاد گشت خسرو، بگشای لب که ناگهشیری ز جوی شیرین بر کوهکن در آید