گنج

شمارهٔ ۸۲۲

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: راید۹ بیت
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آیدکز دیده های خود هم چشم مرا در آید
چون از حسد بمیرم آن دم که تو در آییچون جان عشقبازان با تو برابر آید
خام است کز تو جویم بر خود نوازشی راشاهین ز بهر زحمت نزد کبوتر آید
اشکم رسید و دریا بازم به لب در آمددستم بگیر زان پیش، اکنون که برتر آید
دی در رخت ببستم دیده ز بس شکایتبدبخت در ببندد، دولت چو از در آید
وه کاین چه عیش باشد، نه زنده و نه مرده؟نی بر سرم تو آیی، نی عمر بر سر آید
باطل بود شنیدن دعوی عشق از آن کسکش با جمال جانان پهلو به بستر آید
زینسان که در خیالت گم گشتم، ار بمیرمچه شبهه، گر ز گورم هر دم گیا برآید
فرهادوار باید مشتاق گفت شیرینکش گفته های خسرو در عشق باور آید