شمارهٔ ۱۰۱۱
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسدچگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟
دلم که می پرد اندر هوای تو مرغی ستکه از وطن برود، باز در وطن نرسد
مرا کشی و نپوشی به عیب من دامنشهید را چه تفاوت، اگر کفن نرسد
گرفت گریه من دامن تو، مسکین چشماگر ز یوسف ما بوی پیرهن نرسد
چنان همی رود اشکم که گر گشایی تیربه چشم من رسد، اما به اشک من نرسد
بماند در شکن گیسوی تو دل، هشدارکه آتش دل خسرو بدان شکن نرسد