گنج

شمارهٔ ۱۴۲۱

رو زردی از من است ز چشم سیه گرمورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم
من دانم ولی که شده ست آب جوی اوکز دست چشم خویش چه خونابه می خورم
در جستن شکوفه روی تو شد روانبادی که از جوانی خود بود در سرم
اکنون که مر مرا غم تو سرخ روی کردپیش که گویم این غم و این زر کجا برم؟
بگشا نقاب کز رخ چون آفتاب توروز فرود رفته خود را برآورم
دل چون چراغ سوخته شد ز آتش فراقاز شام غم هنوز به تاریکی اندرم
سودای خاک پای تو تا در سر من استسر در کلاه سبز فلک در نیاورم
من خسروم، ولیک نگر کز فراق توگویی که از نگارش شاپور دفترم