شمارهٔ ۱۴۲۰
گر خود سخن ز زهره و از ماه بشنومنبود چنان کز آن بت دلخواه بشنوم
بیخوابیم بکشت، وه از من که هر شبیبنشینم و فسانه آن ماه بشنوم
تیغم زن، ای رقیب، که قربان شوم تراآن دم که من روارو آن ماه بشنوم
آواز ارغنون ندهد ذوقم آن چنانکاواز پای اسب تو ناگاه بشنوم
دل پاره های خون فگند همچو برگ گلچون بوی تو ز باد سحرگاه بشنوم
خود را کنم سپند و نخواهم ترا گزنداز عاشقان چو بر در تو آه بشنوم
مدح و ثنا خسرو خوبان که گفته ایخسرو بخوانش تا من گمراه بشنوم