گنج

شمارهٔ ۸۹۶

مبند دل به جهان کاین جهان پشیز نیر زدبه هیچ چیز مگیرش که هیچ چیز نیرزد
اگر چه عاقل داننده بر زمانه بخنددبه خنده لب افشان به هیچ چیز نیرزد
کلاه مرتبه خویش بین و تنگ مکن دلکه با قبای تو نه چرخ یک طریز نیرزد
ز زشت‌خوبی هم‌صحبتانِ دهر حذر کنکه خوی زشت بدان صحبت عزیز نیرزد
مبین به باد و بروتی که نیست مردمی او رابه سبلتی که محاسن کم است تیز نیرزد
چو حاصل از بی چرخ است هر چه چرخ نگرددگر است حاصل قارون به یک پشیز نیرزد
عروس دهر کنیزی ست، خسرو، ار چه دهندتتمام ملک جهان ننگ آن کنیز نیرزد