شمارهٔ ۵
زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانیهاهمه خونابهٔ حسرت شدست آن دوستگانیها
عزیزانی که از صبحت گرانتر بودهاند از جانچو بر دلها گران گشتند بردند آن گرانیها
نشان همدمان جایی نمیبینم، چه شد آریزمانه محو کرد از سر دگر ره آن گرانیها
کنون در کنج مهمان زمینند آنکه دیدستیپریرویان زیور کرده را در میهمانیها
چو مشک ما همه کافور شد از سردی عالمجوانان را ز ما دل سرد شد کو آن جوانیها
وگر سوزیم در عالم کسی دلسوز ما نبودز بس کز مهربانان رفت سوز مهربانیها
مخند، ای کامران عشق، بر تلخی عیش منکه من هم داشتم اندازه خود کامرانیها
کسی کامروز در شادیست فردا بینیَش در غمنوید ماتم غم دان نوا و شادمانیها
به نقد خوشدلی مفروش ده روز حیات خودکه خواهد رایگان رفتن متاع کامرانیها
غم آرد یاد شادیهای رفته در دل خسروچو یاد تندرستی و زمان شادمانیها