گنج

شمارهٔ ۱۹۴۷

هر شبم کآهم به عالم دم زدیآتش اندر خرمن عالم زدی
سوخت جانم را غم و غم سوختیذره ای سوز من ار بر غم زدی
گر دلم را دست بودی بر فلکدیده ای سقفش که چون برهم زدی
زین زبان دانی اگر جم بودمیآسمانم بوسه بر خاتم زدی
در تن خاکی و سلطانی بدیخاک پایم آسمان را کم زدی