شمارهٔ ۱۹۴۶
آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلاییوان لعل ناب بنگر هر خندهای جفایی
هر ابرویی ز رویت محراب بتپرستیهر تار مو ز زلفت زنار پارسایی
گویند، چیست حالت آن دم که پیشت آید؟چون باشد آنکه ناگه پش آیدش بلایی
این غم که هست دانم هر دو ز تو برین دلمی کش که ظالمی را خوش می کنی سزایی
گر غرقه بر نیاری، باری کم از فسوسیای آشنات هر دم در خون آشنایی
وصلت همین قدر بس کافتادمت چو در رهاز ره کنی به یک سو سنگی به پشت پایی
سودای زلف آن بت امشب بکشت ما راآه، ای شب، سیه رو، پایانت نیست جایی
من خود ز محنت خود بودم به جان دگر سووه کز کجا فتادی بر جان مبتلایی
سلطان من توانی مهمان خسرو آییبیداری است امشب در خانه گدایی