شمارهٔ ۱۹۴۵
بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینینازی که می کشم من از چون تو نازنینی
تا دست و پا نهادی در حسن کس ندیدمپایی به دامن اندر، دستی در آستینی
گر در جهان بگردی از جور خود نیابیبی آب دیده خاکی، بی خون دل زمینی
از شبروان کویت هر گوشه ای و آهیوز هندوان چشمت هر غمزه در کمینی
شمشیری از خیالت، بر ما سری و جانیزناری از دو زلفت، از ما دلی و دینی
پوشیده ام بر دل مشکین زره ز زلفتکز گوشه های چشمت ترکی ست در کمینی
زنبور وار بستی در خون من میان رازان لعل دلنوازم ناداده انگبینی
در شهر بند عشقت دانی که کس نداندقدری چو من غریبی، جز همچو من غمینی
شبهاست بنده خسرو کز پا نمی نشیندروزی نشیند آخر با چون تو همنشینی