شمارهٔ ۹۱۳
فغان که جان من از عاشقی به جان آمدز دست چشم و دل خویش در فغان آمد
به راه دیدم و گفتم رود به خانه، نرفتبه سویم آمد و اندر میان جان آمد
ندیده بودم و دعوی صبر می کردمدلم نماند در آن دم که ناگهان آمد
تو دیر زی که مرا جان من بکشت امروزنظاره تو که چون عمر جاودان آمد
به گردن دگران آمدم شب از کویتبه پای خویش ز کوی تو چون توان آمد
غم تو دوش همی برد جان، به دل شد صلحدل کسان که خیال تو در میان آمد
گران نیامده کوه غم تو بر دل مندمی ز وصل زدم، بر دلت گران آمد
ز ابرویت که به کشتی سرنگون ماندامید غرق شد و عمر بر کران آمد
نمانده بود ز خسرو اثر که دی ناگاهتو رخ نمودی و بیچاره زان جهان آمد