گنج

شمارهٔ ۱۵۱۶

با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردنبهر خوشی عمری اسباب توان کردن
گر پای ترا وقتی از گریه توان شستناز بهر چنین کاری خوناب توان کردن
آن طره به یک سو نه از گوشه، مه تابان!شبهای سیاهم را مهتاب توان کردن
گر غمزه تو جوید شاگرد به خونریزیصد خضر و مسیحا را قصاب توان کردن
بیداری من بوده ست از رنج فراق امشبچندان که به آسایش ده خواب توان کردن
زاهد که ترا بیند، گر قبله به دل خواهداز طاق دو ابرویت محراب توان کردن
آن خوی که ز روی تو گه گاه چکد بر لبکام دل خسرو را جلاب توان کردن