شمارهٔ ۱۵۱۷
گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردنوز ماه جمالت را غبغب نتوان کردن
جان عزم سفر دارد، بردار ز رخ پردهمنزلگه مه عمدا عقرب نتوان کردن
تو ظلم کنی بر من، من بنده دعا گویمیارب، چه کنم کاینجا، یارب نتوان کردن
گیرم که تو پیکان را بیکار نمی خواهیخون ریختن خلقی مذهب نتوان کردن
کودک شدی و جانم بازیچه خود کردیور خود ز تن من شد، مرکب نتوان کردن
شربت ز لبت خواهم، وین بیهده گویی رابهر دل گرم خود در تب نتوان کردن
حلوای لب خود نه اندر دهنم تا خوداز غایت شیرینی در لب نتوان کردن
خسرو به جهان اندر از بهر تو می باشدورنه به چنین جایی یک شب نتوان کردن