گنج

شمارهٔ ۱۵۱۸

یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست اینخورشید چنان زلفی در تاب ندیده ست این
دو چشم چو بادامت در خواب بود دایمبادام چنان چشمی در خواب ندیده ست این
محراب دو ابرویت طاق است درین عالمطاقی که چنان هرگز محراب ندیده ست این
بویی که دهد زلفت گلزار کجا دارد؟خونی که خورد لعلت عناب ندیده ست این
بالای تو گر بیند، مهتاب شود سایهخود سایه بالایت مهتاب ندیده ست این
نقشی که رخت دارد در آب دو چشم منیک چشم چنان نقشی در آب ندیده ست این
صد حرف فرو خوانده ست از دفتر تو خسروبی دایره عشقت یک باب ندیده ست این