گنج

شمارهٔ ۱۰۹۲

قافیه: اناوگذر۹ بیت
می نیاید چشم من بر آستان او گذردولت دستی که دارد در میان او گذر
باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه هستبلبل محروم را در بوستان او گذر
ناوک مهرش گذشت و ای قدر، روزی نکرداین قدر اندر دل نامهربان او گذر
او به دشنام و مرا بهر زبانش افسون، ازآنکحیف باشد چون منی را بر زبان او گذر
سرگذشتی باز گویی از دل من زینهارای صبا، گرافتدت روزی به جان او گذر
چون رود جان شهیدان بر فلک، جان مراکشته اویم مباد از آستان او گذر
عشق، بس ناخوش بلایی لیکن ار بوسی زمنخاک او خوش، کاین بلا دارد ز جان او گذر
جان من از صبر می پرسی ،دل ما را بپرسزانکه این معنی ندارد در کمان او گذر
هر شبی کاندر دل خسرو گذشتی شب نخفتکرد گویی ناوکی در استخوان او گذر